• print
سرمقاله ” محمد عسلی” ۷ آذر ۱۴۰۰

سرمقاله ” محمد عسلی”  ۷ آذر ۱۴۰۰

هان ای دل عبرت بین!

 

فلسفه تاریخ بیانگر حرکتی است که هدف غایی و نهایی روند حیات را طی می کند. هر جامعه ای که تاریخ گذشته کشور خود را نخوانده باشد قادر به فهم حرکت تاریخی گذشتگانی که به آنها افتخار می کند و یا از آنها متنفر است نخواهد بود.

سنگ نبشته ها و آثار به جای مانده از هموطنان هنرمند که به نام سلسله های پادشاهی ثبت تاریخ شده اند افتخاری برای شاهان گذشته و حال نیست، بلکه افتخار از آنِ هنرمندانی است که چنین آثاری از دسترنج آنها به جای مانده است.

ما از زندگی و نحوه برخورد سردمداران و حاکمان گذشته اندک می دانیم زیرا تاریخ نویسان بیشتر از شکست و پیروزی های آنان سخن به میان آورده اند نه از روابط انسانی آنها با مردمانشان چه بسا شاهانی که برای ما عزیز و گرامی می نمایند جنایتکاران و آدمکشان بدنامی بوده اند که مردمان زمان آنها بیشتر مرگشان را می خواستند تا حیاتشان.

برای آنکه جهانگشایی بتواند یک امپراطوری بزرگ تشکیل دهد چه رنج ها و سختی هایی که به مردم و سربازان خود نداده اند و چه بسیار کشتارهایی که به دست او و طرفدارانش به انجام نرسیده!

تاریخ را به گونه ای باید خواند و نوشت که علت ناکامی ها، نارضایتی ها و اشتباهات تاکتیکی و استراتژیکی حکام بیانگر نیت و قصد آنها برای مردمانشان باشد تا در مقاطع تاریخی دیگر تکرار نشود و اسارت ها و برده داری ها تجدید نگردد.

میهن پرستی و یا میهن دوستی که انگیزه ای قوی و فطری برای حفظ زادگاه و وطن است یک اصل غیرقابل اجتناب برای هر ملتی است و برانگیزاننده احساسات برای حمله و یا دفاع به کشورهای متخاصم که دشمنی آنها برای مردم و حکام محرز شده است اما مهم تر از آن برای حفظ کشور از مخاطرات و دشمنی های بیگانه بکارگیری روش های سیاسی و تعاملات منطقی است که حاصل آن صلح و دوستی و روابط دوستانه است.

سلسله های پادشاهی که توانسته اند امپراطوری های بزرگی را در مقاطع تاریخی تشکیل دهند و به اصطلاح تمدن سازهای مهمی باشند هیچ یک از آنها به جای نمانده و هر کدام به قطعات کوچکی تبدیل شده اند که بعضا امروز نام و نشان قدیمی خود را هم ندارند.

اما آثار علمی و هنری به جای مانده از بزرگان دانش و هنر راهگشای پیشرفت و توسعه ملت ها شده اند. حال تا چه میزان حکام در تربیت و تشویق نوابع تأثیرگذار بوده اند مسئله است.

تربیت نسلی که بازمانده تاریخی آثار گذشتگان را آئینه عبرت بداند کار دشواری است اما شدنی است. اگر آموزش و پرورش در برنامه ریزی های آموزشی بتواند از زیر بار سلیقه های جانبدارانه نویسندگان کتب درسی بیرون آید و بر این هدف پای فشارد به قول امام علی(ع): «فرزندان را باید برای آینده تربیت نمود و کسی را که با مجاهدت و پایمردی کار می کند قولا و عملا تشویق کرد…»

ژان ژاک روسو نویسنده و فیلسوف فرانسوی در کتاب امیل در آموزش و پرورش وقتی می خواهد امیل را فردی میهن پرست بار آورد به این مثال بسنده می کند: «مادری که سه فرزند خود را به جنگ با اسپارت فرستاده بود از سربازی بازگشته از جنگ پرسید ما در جنگ چه کردیم. آن سرباز بی محابا پاسخ داد: هر سه فرزند تو کشته شدند. مادر در پاسخ به سخنان آن سرباز گفت: احمقً من گفتم ما در جنگ چه کردیم…»

مفهوم این روایت تاریخی این است که نتیجه جنگ از زنده ماندن آن سه فرزند برای مادر مذکور مهم تر بوده و این یعنی میهن پرستی یا میهن دوستی و یا هر نام دیگری که بر این باور بگذاریم.

ما در جنگ تحمیلی ایران و عراق به کرات این رفتار را از مادران شهداء، رزمندگان و جانبازان و آزادگان شاهد بوده ایم که براساس باور و اعتقاد خود پس از شهادت فرزندان بسیجی، سپاهی و یا ارتشی خود سخنانی این چنین بر زبان آورده و به شهدای خود افتخار کرده اند.

تاریخ یعنی بیان این رفتارها و ارتباطات مردمی در زمان سختی ها، جنگ ها، تحریم ها، تهدیدها، خشکسالی ها، نداشتن ها و نتوانستن ها و بسیار معضلات و مشکلات تحمیلی بیگانگان و یا ندانم کاری مدیران.

اگر خاقانی شروانی در قصیده ای ایوان مدائن را آئینه عبرت می داند و در ادامه می سُراید:

پرویز به هر خوانی زرین تره گسترده

زرین تره کو بر خوان رو کم تر کوا بر خوان…»

اشاره ای به این مهم دارد که تاریخ آئینه عبرت است و نشانه های آن قصرهای فروریخته، شهرهای سوخته و امپراطوری های از هم گسسته و شکست خورده است.

خیام هم از این فهم غافل نبوده وقتی این چنین زیبا یک فلسفه را در قالب یک رباعی بیان می کند.

«مرغی دیدم نشسته بر باره طوس

در پیش نهاده کله کیکاووس

با کله همی گفت که افسوس، افسوس

کو بانگ جرس ها و کجا ناله کوس»

سعدی و حافظ هم اشعاری بدین مضمون ها به خوبی و لطافت سروده اند که ذکر همه آنها در این کوتاه نوشتار از حوصله خوانندگان خارج است.

نتیجه اینکه ما امروز به کدام یک از دستاوردهای انقلابی و ملی خود افتخار می کنیم؟

آیا به قصرها و تندیس ها و سازه های بلند و برج های آنچنانی افتخاری هست که در مقاطع زمانی و در طول تاریخ جز خرابه هایی از آنها باقی نخواهد ماند و یا به اراده هایی که در مقابل قوی ترین کشورهای دنیا ایستادند تا تسلیم زور نشوند و استقلال خود را حفظ کنند.

اگر نادرشاه هندوستان را فتح کرد یا خشایارشاه به آتن حمله کرد و یا پادشاهان ساسانی و والرین امپراطور روم را اسیر کردند دستاوردی برای جامعه امروز ایران جز یک حسرت تاریخی نداشته اند همانگونه که امپراطوری های مصر، یونان؛ رم، چین، هند، ایلام و دیگران این مسیرهای بن بست تاریخی را طی کردند و افتخاری از آن همه جنگ و خونریزی به جای نگذاشتند.

امروز هندی ها همانقدر از نادرشاه تنفر دارند که از چنگیزخان مغول و ما همانقدر از اسکندر مقدونی متنفریم که تخت جمشید را آتش زد که از فتحعلی شاه که عهدنامه های گلستان و ترکمنچای را امضاء نمود.

آنچه از دستاوردهای سلسله های تاریخی و سران کشورها به جای می ماند و ملتی می تواند به آن افتخار کند ارزش های به جای مانده ای است که امنیت، پیشرفت، توسعه و خودباوری ملت ها را رقم می زند نه فتوحات سرزمینی.

بعضی قدرتمندان برای حفظ قدرت خیلی از ارزش ها را فدا می کنند و ملت های خود را در ناتوانی و فقر رها می سازند، قدرت سکرآور است همانند اسب تیزرویی که سواری بی محابا مهمیز آن را رها می کند و بر پشت آن شلاق می زند. اسب تیزرو می لغزد. این لغزش ها و سبکسری هاست که آئینه عبرت است.

«هان ای دل عبرت بین

از دیده عبر کن هان

ایوان مدائن را

آئینه عبرت دان»

والسلام

Comments are closed.