یادداشت
محمد عسلی
پای لنگ فرهنگ
آب بود و باغ، کوه و سبزه و آسمان پاک آبی، پرستوهایی که در آب روان پر میشستند. خانهها و دیوارهای گِلی و چوب بستهایی که سقفها را نگه میداشتند و چنان بود که در زوایای خالیشان پرندگان لانه میکردند.
آدمها و موشها و بادامها زندگی مشترکی داشتند، زمستان که میشد هیزمهای خشک درختان اتاقکها را گرم میکردند و دودها ویروسهای سرماخوردگی را میکشتند تا بچههای پابرهنه در میانه سیلابها جان سالم به در برند.
مسجد در همسایگی بود که چون ندای اذان سر میداد فرزندان به دنبال پدر روانه مسجد میشدند و در آنجا محیطی گرم بود تا در کنار بخاری و اجاق به داستانهای کوتاه و بلندی که به اوصاف امام علی (ع) در جنگها میپرداخت گوش دهند و شبها خواب پهلوانان و قهرمانان ببینند. قناعت بود که کاسه انتظار را پر میکرد و سفرهای که گاه در آن جز نان نبود و گاه همان هم نبود.
هیچ چیز چنان رنگ تعلق نداشت که کسی را عصبانی کند تا به دلشوره وا دارد، همه قانع بودند به رزق مرسوم و معمول که همسایگان را چندان تفاوتی نمیبود در نداشتنها و خواهشها. (ادامه…)
- یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۴
- سرمقاله
