یادداشت
محمد عسلی
بازماندگان بی ادعا
زنی جوان و ۲ کودک خردسال در چهار دیواری کوچکی که به طبقه سوم پلکان آپارتمان ساده¬ای ختم می¬شود، خلاصه همه زندگی ۱۵ ساله نیست که ۱۷ سالگی دختری را به یاد آورد با آرزوهایی به نقد جوانی که پس از ده سال شاهد شهادت همسرش باشد به همان نشانه¬ای که در روزهای واپسین حضورش گفته بود به سوی شهادت می¬رود و بعید است بازگشتی به دنبال داشته باشد.
ملاقات ما یک ساعت به طول انجامید با مروری بر خاطرات و گفته¬های مادر جوانی که به جز رضایت از شوهرش حرفی دیگر به زبان نیاورد هر چند در غربت تنهایی¬اش مویه¬ها کرده بود و در فقدان عزیزش رنج¬ها کشیده و برای حفظ روحیه پسرها لبخند زده و چشم دل گشاده تا مهربانی کند و از تنهایی حرفی نزند.
با خود گفتم این بازماندگان بی ادعا که بهای امنیت امروز من و شما و دیگران را در اقصی نقاط کشور پهناور ایران پرداخته¬اند تا چه میزان شناخته شده¬اند؟
چه کسی یا کسانی از اینان سراغ می¬گیرد؟
کدام خانواده خوشبخت در آرامش به پاس این همه فداکاری درصدد شناخت و ارتباط با اینان برمی¬آید؟
و کدام سرمایه¬دار و پولداری که نمی¬داند سرمایه¬اش را در کدام بانک به امانت گذارد تا سود بیشتری حاصل کند در اندیشه بازماندگان شهید است، تا دستی از مهر بر سر یتیمی کشد و یا اندک تحمل هزینه¬ای کند برای آنکه فردا هم کسانی پیدا شوند در راه جهاد قدم گذارند و برای حفظ کیان هر آنچه ارزش خوانده می¬شود شهادت را انتخاب کنند؟
آری در خیابان¬ها خبری نیست، عده¬ای می¬روند، گروهی بازمی¬گردند، اتومبیل¬هایی مجال یک سلام هم از آشنا می¬گیرند و سرعت بلای جان¬هایی است که مرگ را انتخاب نمی¬کنند، اما مرگ آفرینند رانندگانی که زندگی را دمی می¬دانند بی آنکه غمی برای از دست دادنش داشته باشند.
و ما هر روز پشت سر جنازه¬هایی به صف می¬ایستیم تا جوانانی را به خاک بسپاریم بی آنکه یادی از آنها در خاطره¬ها باقی ماند. اما در بالا و بالاترها سایه شهدایی را نظاره¬گریم که هر چند در قاب چوبی و فلزی محبوسند اما در تاریخ قلب تپنده ملتی هستند که با نام و یاد آنها می¬تپد و دشمنان از عکس¬های آنان هم در هراسند.
شهدایی که مرگ باعزت را بر زندگی باذلت ترجیح دادند و عشق به شهادت در راه خدا را به هوس¬های پلید خیابانی برتر دانستند و بر خدا توکل کردند و رفتند. (ادامه…)
- یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
- سرمقاله
