طنز ویژه هفته خبرنگار
اسماعیل عسلی
درخواست عاجزانه ی پدری از فرزند خبرنگارش
بر لب خشک و ترک خورده ی دریا بنویس
محشر خر شده سرتاسر دنیا، بنویس
کودتا، جنگ، ترور، قتل و جفا، آتش و دود
بر زمین نیست کسی اهل مدارا، بنویس
روز و شب عکس و خبر می رسد از قهر و طلاق
نامه از گوشه ی زندان به زلیخا بنویس
راز این خواب دل آشفته که تعبیر نداشت
بر لحاف و تشک و روی متکا بنویس
عشق دق کرده، وفا جوک شده، عاشق دمرو
شرح شیدایی خود با خط خوانا بنویس
جان من روزی اگر دست به خودکار شدی
از دل تنگ من و وسعت صحرا بنویس
ایدز بر نقرس و اسهال و وبا می خندد
درد بی نسخه ما گشته معما بنویس
اگر از حرمت جان دست ودلت می لرزد
روی این خاک فلاکت زده با پا بنویس
ما که مردیم ز بس شرح جهنم خواندیم
کمی از حوض و گل و شاخه ی طوبی بنویس
قصه ی لشکر اسکندر ملعون کافی است
قصه ی فقر من و سارق «دارا» بنویس
بخت ما بین که در این دوره هوا وارونه است
خاک بر سر شده دریای نمک زا، بنویس
توی دنیای خبر، بی خبران مجنونند
خبری از رخ و زلف و لب لیلا بنویس
بانک ها منتظرند، وامی اگر میخواهی
بی تعارف دو سه تا برگ تقاضا بنویس
وقتی از کوچه ی دزدان دغل می گذری
روی دیوار و درش کلمه ی حاشا بنویس
بین این قوم اگر بر سر مردم دعواست
ادعا ول کن و از علت غوغا بنویس
هیچ قرنی به جهان این همه کذّاب نداشت
از حقوق بشر بی کس و تنها بنویس
گر چه فریاد تو را گوش بدهکاری نیست
محض آرامش وجدان خود انشا بنویس
- دوشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۵
- سرمقاله
