سرمقاله
محمد عسلی
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد…
بی¬بی خدابیامرزم در سن ۹۰ سالگی بامداد پگاه یخ حوض خانه را می¬شکست و وضو می-گرفت. او با تمام وجود یک مسلمان سنتی بود. با اسلام زندگی می¬کرد و دیگران را به اعمال اسلامی فرا می¬خواند البته همسایگان و کسانی که با او در تماس بودند همه مسلمانان سنتی بدون غل و غشی بودند که هر کس درخور فهم خود از اسلام و دین و مذهب درکی داشتند و سخت بدان فهم و درک پایبند بودند.
در آن زمان تنها صدایی که شنیده می¬شد، صدای اذان بلندگوی مسجد بود که به وقت نماز از پشت بام گلی آن به گوش می¬رسید.
شاید ۱۵ الی ۲۰ مکان رادیو داشتند و گهگاه از داخل حیاطشان صدایی بیرون می¬آمد.
نه تلویزیون¬های رنگارنگ بودند، نه گوشی¬های همراه و کامپیوتر و تبلت و دیگر وسایل مخابراتی، هنگام نماز ظهر کاسب¬های محل در مقابل مغازه¬شان روی کرسی می¬ایستادند و اذان می¬گفتند.
از دو طرف خیابان هم دو جوی آب روان فرصت خوبی به نمازگزاران برای وضو می¬داد و به هر صبح و عصر خیابان¬های اطراف آبپاشی می¬شدند تا عطر خاک در هوا بپیچد.
نان و هوای سالم و گوسفندانی که به هر شامگاه از چراگاه¬ها بازمی¬گشتند خوراک روزانه مردم را تأمین می¬کرد و فقیر و غنی هر یک سهمی به تناسب بضاعت از آن داشتند.
طعم بهار و گل¬ها و رایحه آنها در آلودگی¬های اتومبیل¬ها و ماشین¬آلات گم نمی¬شد و وقتی گل¬های لاله¬عباسی به هر بامداد چشم می¬گشودند و به هر شبانگاه چشم بر هم می¬گذاشتند، مردمان هم چنین می¬کردند.
همه چیز بوی خدا می¬داد. بوی باور، بوی طبیعت و بوی درخت و جنگل و آب. (ادامه…)