سرمقاله
محمد عسلی
وقتی جنگل در آغوش آتش می¬میرد
در آن سال¬های کودکی و در نخستین روزهای درس خواندیم و نوشتیم آب، بابا، بار و بعد از آن مدام در این اندیشه به سر بردیم که بابا نان داد و هیچگاه نخواندیم و نگفتند: خدا هوا داد و درک نکردیم که گرسنگی را طاقتی بسیار افزون بر بی¬هوایی است چنانکه می¬توان چند روزی گرسنگی را تحمل کرد و تشنگی را نیز، اما دقیقه¬ای بدون هوا نتوان زنده ماند.
و نخواندیم که این موهبت خدادادی چگونه و چرا پیوسته در دسترس است تا آن زمان که به سموم نفس خودروها و کارخانجات آن را آلوده کردیم و آن آلودگی هم عادتمان شد. بعد از آن هر چند کم¬نفس شدیم و به مرور در مرگی تدریجی روزگارمان به سر رفت ما را از جنگ و کشتار ترساندند، از فقر و نداری ترسیدیم، از بیماری¬هایی چون وبا و طاعون ترسیدیم اما از بی¬هوایی نترسیدیم تا به وقتی که دیگر نفس نماند و مرگ از در جهالت وارد شد.
و اما بعد:
دیروز در خبرها آمد همانند سال¬های پیشین که صدها بل هزاران هکتار از اراضی جنگلی در آتش سوختند و پارک بمو هم از آن جمله بود.
و سال¬های آتی هم به هر تابستان مابقی درختان جنگلی بازمانده از خلقت هم خواهند سوخت و زمین لحظه به لحظه گرم¬تر خواهد شد تا زمانی برسد که دیگر هوایی در کار نباشد و یا آنکه هوای قابل تنفسی نباشد.
و ما هنوز هم غافلیم و به یاد نمی¬آوریم ۶۰ سال قبل را که هوایی داشتیم و حالی چنانکه به اندک بویی از سوخت¬های فسیلی حالت دل آشوب می¬داشتیم و تحمل استشمام بوی بنزین و گازوییل هم نداشتیم چنان که بوی یاس صد متر دورتر خانه همسایه را به مشام جان حس می¬کردیم اما اینک چنان بوی سوختنی¬ها هوا را اشباع کرده¬اند که کمتر بوی خوشی در مشام ما حس می¬شود. (ادامه…)
- چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶
- سرمقاله
