سرمقاله
محمد عسلی
تو قدر آب چه دانی؟
روزی روزگاری انسان¬ها در کنار رودخانه¬ها و زیر درختان جنگلی زندگی می¬کردند به نحوی که هر جا آب بود آبادانی بود و هر چشمه شیرینی میزبان آدم و مار و مور و دیگر حیوانات بود تا آنکه انسان¬ها از نیروی عقل درونی و برونی برخوردار شدند آب¬ها را به سمت و سوی مزارع و زندگی کپرنشینی هدایت کردند. در آن روزگار هم قدر آب را می¬شناختند چون حیات آدم و عالم به آب بود.
این قدرشناسی چه جنگ¬های قومی و قبیله¬ای که به دنبال نداشت و چه انسان¬های بی¬گناهی که بر سر آب و چاه کشته نشدند!
و اما بعد:
امروز که بشر غارنشین به نعمت عقل و دانش و هدایت علما و پیامبران بدین مقام و مُقام رسیده که فضای کائنات را درمی¬نوردد و در کرات آسمانی به دنبال آب می¬گردد در هر خانه و کاشانه و حیاط و اداره و مغازه¬ای یک چشمه جوشان در اختیار دارد که به هر زمان و در هر فصل به ثانیه¬ای اراده کند راه عبور چشمه را می¬گشاید همان چشمه¬ای که آن را شیر آب می¬نامیم و غافلیم که این چشمه کوچک، چشم ما را به روی گوهری¬ترین عنصر طبیعت باز می¬کند و تن و روح و روانمان را تر و تازه و باطراوت به حیاتی لذتبخش رهنمون می¬شود.
با این وصف چگونه می¬توان قدرشناس این باارزش¬ترین ماده حیاتی که آن را ماد¬ه-المواد می¬نامند و منشأ حیات زنده بود؟
چه آب¬های زلالی که در اثر بی¬تفاوتی و قدرناشناسی ما به هرز می¬روند و بی¬جهت نیست که شاعری باذوق سروده:
«تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی…» (ادامه…)