سرمقاله
محمد عسلی
بازهای نشسته!
دیدمت در خیابان با زنبیلی در دست و قدم¬هایی که به سختی برمی¬داشتی و نگاهی که زمین را می¬کاوید زیر عینکی که صورت لاغرت را دوام توقف نداشت.
دیدمت از درون غوغا بودی و فریاد و از برون تسلیم و در یاد بعد از سلام گفتمت در چه حالی؟
پاسخ دادی: با زن نشسته¬ام، راه تعاونی در پیش دارم، شاید نیاز به ضروریات را به ارزانی دفع کنم.
گفتم: حالت را پرسیدم و تو از قال گفتی!
پاسخ دادی: سکته اول را پذیرا شدم، منتظر سکته دومم.
یادم آمد آن صلابت و سلامت ذوقی که در کلاس نشان می¬دادی و عشقی که خستگی نمی¬شناخت.
یاد آوردم روزگارانی که دانش¬آموزان برای کلاس تو سر و دست می¬شکستند و حاضر نبودند به کلاسی دیگر بروند.
یاد آوردم که وقتی نتایج کنکور دانشگاه¬ها را اعلام می¬کردند، یکی¬یکی شاگردانت را به نام می¬خواندی و به خود می¬بالیدی که فلانی در پزشکی، و دیگری در مهندسی نفت و تنی چند از دیگر شاگردانت که در رشته¬های سخت قبول شده بودند را با افتخار نام می¬بردی.
و حالا در پاییز زندگی زمستانی را پیش رو داری که همه فراموش کرده¬اند روزی روزگاری آنچنان بودی که اگر نبودی، آنها هیچ نبودند که همان سال¬ها با هم خواندیم و اینک به باور رسیدیم به قول مرحوم بهار:
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
و اما بعد: (ادامه…)
- شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
- سرمقاله
