سرمقاله
محمد عسلی
اگر غم را چو آتش دود بودی…
نشسته¬ای روی زمینی که از درد به خود می¬پیچد و از این پیچیدن تو را سرگیجه¬ای است غم¬آور که به هر نگاه زمانه را نیز چرخشی است نه به خود که اختیار ماندن از دست شده است و تو از دروازه¬ای به دروازه دیگر مسیری به نام زندگی را طی می¬کنی که در این راه از سنگ و گِل و کوه و سبزه و درخت و دشت و کویر حالتی دارند به فراخور حال.
نشسته¬ای روی زمینی که از آن مرگ و حیات جاری است و همه چیز در حال شدن است خواهی نخواهی، حتی درجه تب غم چونان غلیان آب بر آتش. جوششی پدیدار است از درون که به هر چرخشی از این جوشش آدمی را حالتی دیگر است چنانکه از جماد به نبات و از نبات به حیوان و از حیوان به انسان راه چندان درازی نیست به مثابه جویدن تن سیب سبزی زیر دندان¬های حریص و فرو بردن زمین در کام تا نشو و نمای دانه¬ای که هر سال چشم بر بهار می¬گشاید و لبخند بر پاییز می¬زند در طلب سکون و آرامشی چند در آغوش زمستان و انتظار کوتاه حالتی کرخت و سست در پرواز با باد سوار بر ابر در سیر فضا.
نشسته¬ای در نفس باد به هر دم و بازدمی چنان آرام که گویی در تار و پود مخمل مه به نازکی تدبیر تو را حالتی است از نشاط روی قطره اشکی که از ماورای احساس فرو می¬افتد روی گونه خاک¬آلود تا رخنه کند در دل پوسته مغز بادامی که هوس ماندن را در خود ذخیره دارد و تواند تو را در عالم خیال به واقعیت ریاضت پیوند دهد چنانکه تاگور را از آن نعمتی بود و حافظ را به قناعت غنای ماندن بخشید.
و اما بعد: (ادامه…)