محمد عسلی
پاییزبان
کولی باد زوزه¬کشان
برگ¬های نیمه جان را بر دوش می¬کشد
و خش¬خش¬های بی وقفه
مرثیه¬خوان مرگند…
کلاغان را باکی نیست
گندزارهای برهنه در پناهگاه¬ها آرمیده¬اند
و طعمه¬ها
پس¬مانده¬های بی¬رمق از دهان افتاده¬اند
چه می¬شود کرد؟
وقتی عشق¬های رنگ پریده
در قماری از پیش باخته
تکرار هوس¬های آلوده¬اند
*** (ادامه…)
- شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
- سرمقاله
