سرمقاله
محمد عسلی
ریشه¬های ناباوری را بخشکانیم
نشسته باشی روی صندلی در ایمن¬ترین پروازی که تو را به مقصد دلخواه می¬برد دور از نیاز، همه چیز برایت فراهم است؛ از داشتن بسیاری لوازم لوکس و خوراکی¬های متنوع خسته شده¬ای؛ احساس می¬کنی تنی سنگین بر روحی ضعیف غلبه دارد؛ حوصله مطالعه، دیدن دوستان و اقوام، قدم زدن در باغ و بوستان هم نداری؛ هیچ نیازی تو را به حرکت در نمی¬آورد؛ هر کس تو را بشناسد به اعتبار دارایی¬هایی است که سالیان دراز با دغدغه به دست آورده¬ای و گاه و بیگاه بدان دل خوش و یا در پی حفظش از جان مایه گذاشته¬ای؛ از ستایش خدا غافل و احساس کرده¬ای به خود وابسته¬ای؛ به خود می¬گویی و در این باوری که همه چیز را و همه کس را می¬توان با پول خرید و تو به اندازه¬ای ثروت داری که بتوانی بهترین پزشکان، مهندسان، معلمان و یا خدمتگزاران را در خدمت خود در آوری. بارها خانه عوض کرده¬ای و بهترین و نوترین اتومبیل¬ها را با راننده در اختیار داشته¬ای؛ اندیشه و غم دارایی تو را از کمک به دیگران باز داشته است و عشق و شوق داشتن و جمع کردن، جوانی را، طبیعت را، آسمان را و محبت پاک دیگران را از تو گرفته و به شدت از آنها دور شده¬ای. هیچکس دست محبت به سوی تو دراز نمی¬کند و در دلش برای سلامتی¬ات احساس دعا ندارد لیکن از خود بارها می¬پرسی که چه میزان سرمایه و ثروت راضی¬ات می¬کند؛ حال در آن بالای ابرها چند لحظه دیگر در اندیشه رسیدن به مقصدی هستی که پیشکاران متولیان املاک و دارایی¬هایت برای خیرمقدم صف کشیده¬اند و برای نمایش دست¬بوسی از یکدیگر سبقت می¬گیرند. این وضعیت را سال¬ها تجربه کرده¬ای و حال غرق در این اندیشه¬ای که به خوبی حال تو در این عالم نیست. (ادامه…)