سرمقاله
محمد عسلی
وجه تشابه معرکه‌گیرها و ترامپ
شخصی در شیراز به چشم‌بندی و مرتاض‌گری معروف بود. او در محلات و میادین معرکه می‌گرفت و از این راه امرار معاش می‌کرد.
یک روز که من از دبیرستان تعطیل شدم سال ۴۴ داخل کوچه عده‌ای را جمع کرده بود و می‌گفت: «اگر هر کس پنج ریال به من بدهد، می‌روم داخل این آفتابه. یک آفتابه در وسط بود و او دور آفتابه می‌چرخید و رجزخوانی می‌کرد و مدام به تماشاچیان می‌گفت: صلوات بفرستید. چند نفر پولی ندادند و او مدام می‌گفت تا این چند نفر پنج ریال ندهند من داخل آفتابه نمی‌روم. بالاخره وقتی حوصله حضار سر رفت یک داش مشتی جلو آمد و گفت: این هم پول این چند نفر. حالا برو توی آفتابه ببینم، چطوری می‌روی؟ آن شخص که راه گریزی نداشت دوباره شروع کرد به رجزخوانی و تماشاچیان را مشغول کردن و چون همه اصرار می‌کردند که یا پولمان را بده و یا برو داخل آفتابه او آفتابه را برداشت و به سر کشید و گفت: از سر که نمی‌شود رفت. حالا از پا می‌روم. از پا هم نتوانست و وقتی دید همه او را هو کردند، این جملات را سرهم کرد و گفت: شما به عقلتان! راستی فکر کردید من می‌توانم داخل این آفتابه بروم؟ شب جمعه است می‌روم چاه مرتاض علی دعایتان می‌کنم.
و اما بعد: (ادامه…)