طنز تلخ سردبیر اسماعیل عسلی ۲۸ آبان ۱۳۹۹
بیست روز بعد …..

ننه ی قنبر صبح علی الطلوع کفش و کلاه کرد و از خونه زد بیرون ، همین که نسیم راه گم کرده ای به صورتش خورد و چین انداخت تو لباسش ، احساس خنکی بهش دست داد و نفس عمیقی کشید که بوی آه و ناله می داد . هر چی آب تو دهنش جمع شده بود با نوک زبون به طرف لب پایین هل داد و تف کرد تو صورت روزگار پفیوز لامروت که یهویی سکندری خورد و پاهاش لغزید و پهن شد رو زمین و چند تا فحش آب نکشیده هم به خودش حواله داد که ضعیفه چیشاتو واکن تا مثل اون گور به گور شده به درک واصل نشی . تو هنوز تو این دنیای شیر تو شیر خیلی کار داری ! با کف دست به زمین تکیه داد و چپ چپ نگاهی به شیطون انداخت و لعنتش کرد و به هر مشقتی بود سرپا شد ، ولی هنوز حالش به جای اول برنگشته بود ؛ چشماش مثل کاسه ای که زیر سقف بارون خورده چکه دار گذاشته باشند از بوی تعفن دیده ها و صحنه های نفرت انگیز پر بود ، شقیقه هاش تیر می کشید . (ادامه…)