یادداشت محمد عسلی ۲۹ آبان ۱۳۹۹
جهل مرکب
ایستاده می بیند جنازه های روان را روی دست های پرهیز، درون لفاف های حجیم گره زده که سرازیر می شوند درون گودال های عمیق در ماتم ناپیدائی که در مجاز گریه سر می دهند و پذیرفته اند این سرنوشت ناصواب را…
اما فراموش می کنند که این ناقوس دمادم در عزا می زند، عزای من، عزای تو و عزای مردمان به آهنگی که پیرامون زمین را طی می کند و باز برمی گردد. به گوش می رسد، و به چشم می نشیند و باز در پی شکاری دیگر در راهروهای مریضخانه ها و در مسیر عبور خستگان.
ایستاده می بیند مرگ های عادت شده را که نشسته اند روی جسدهای تسلیم و تا قبرستان آنها را مشایعت می کند تا باورش شود که چند تن دیگر هم در مصاف ساده سرماخوردگی مردند.
اما: هر وقت مُرد باورش می شود. او نمی داند که سالهاست مرده است همراه مرگ آب و آفتاب و درخت و سبزه و بهار. (ادامه…)
- چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
- سرمقاله
