سرمقاله
محمد عسلی
هر دم از این باغ کسی میرود
غلامحسن اولاد هم رفت، شاعری که شعر را زندگی کرد و عشق را با شعر به پایان برد. او که از پله های دفتر روزنامه با نفس تنگی بالا می آمد و با شوخ طبعی کلمات را به هنر می آراست، صیقل می داد، معنی می افزود و بر احساس می نشاند تا بگوید: من کیستم، به چه می اندیشم و چه چیزی را دوست دارم.
اولاد از آن دسته از شاعرانی بود که در پی نام و ننگ نبود هر چند خرسند می شد اگر در جمعی شعرش را می خواند و اشتیاقش را بدانچه خوانده است نشان می داد.
مرگ زودرس او که سالیانی رنج بیماریش را بر دوش داشت و دم برنمی آورد مرا در هاله ای از غم و اندوه فرو برد هر چند در این روزگار مرگ آفرین شاهد رفت و آمدهایی از این دست بوده ام.
زنده یادان حسن امداد، علی مزارعی، نصرالله مردانی، جمالی، جهانشاه سی سختی، صداقت کیش و شاپور بنیاد هر کدام در جایگاه خود نام آورانی از اقلیم فارس و شیراز بودند که خانه تکانی کردند و رخت از این جهان بربستند.
عزیزانی که جز آثار و یاد و خاطره ای از آنان باقی نمانده، اما زمانه و تاریخ ادبیات فارس آنان را از یاد نخواهند برد.
اولاد هم همانند دیگران با آن احساس ظریف و شکستنی درد دل های بسیار داشت که از آن همه، اندکی را به زبان شعر بیان کرد که مرد را اگر دردی نباشد بر مردی اش باید شک کرد.
به ویژه در این عالم وانفسا که به قول حافظ:
«از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود…» (ادامه…)
- سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۶
- روزنامه
