سرمقاله
محمد عسلی
به کجا میرویم؟
در گذشتههای نه چندان دور، آن وقتها که شصت، هفتاد سالههایی چون من به یاد میآوریم بسیاری از مردم شهر و روستا ساعت نداشتند و یا اگر روی دست میبستند چندان به آن توجهی نمیکردند زیرا ساعت هم مانند اتومبیل بیشتر جنبه تشریفاتی داشت تا آنجا که بعضی وقتها برای تماشای اتومبیل به خیابان میآمدیم، البته منظورم اتومبیلهای سواری بود و نه باری.
مردم شهر و روستا آن قدر به هم نزدیک بودند و در ارتباط که از جزییات زندگی هم اطلاع داشتند و میدانستند فلانی کیست، شغلش چیست، چند بچه دارد، زنش دختر کیست و در منزلش چه میگذرد، نیازمند است یا نه، سالم است یا بیمار کمتر کسی میدانست در صد کیلومتری خانهاش چه میگذرد.
رادیو خاص بعضی از ما بهتران بود. چه رسد به تلویزیون که صنعتی جدید به حساب میآمد و شعاع امواج آن فاصله کمی را پوشش میداد.
در آن زمان مهربانی بود، همنشینی و همسرنوشتی بود احساس نوعدوستی چنان بود که اگر اتفاق بدی میافتاد و یا حوادثی پیشآمد میکرد همه خود را در آن شریک میدیدند.
مسجد تنها مکان اجتماع اهل محل بود که نه فقط مکان عبادت بود بلکه وضع و حال همگان از دارا و ندار و درد دلها در آن مطرح میشد.
بوی گل یاس حیاط خانهها تا دورتر به مشام میرسید و این خود یادآور روایتی بود از امامان که اگر بوی غذای طبخ شده تا هفت همسایه احساس میشد مکلف میشدیم از آن غذا به آنها بخورانیم حتی به مقدار کم.
فاصلههای طبقاتی آن قدر کم بود که جز در مورد خوانین احساس نمیشد و آن هم به گونهای نبود که حسادت برانگیزد زیرا خوانین کسانی بودند که در ایجاد شغل کشاورزی، باغداری و دامپروری نانرسان تلقی میشدند و بعضاً اموال و املاکی را به وقف برای کمک به مستمندان صرف میکردند هر چند رعایا را استثمار میکردند.
و اما بعد: (ادامه…)
- جمعه ۱۳ مهر ۱۳۹۷
- سرمقاله
