سرمقاله
محمد عسلی
به بهانه روز پرستار
شب از نیمه گذشته بود و سرما بیداد می‌کرد. وقتی کودک تب‌دار پیچیده در پتو از پس چند روز بیماری آخرین نفس‌ها را به قلب تپنده‌اش گره زده بود پرستار با تنی خسته و چشم‌های خمار که سه روز دیده بر هم نگذاشته بود در راهروی سرد درمانگاه کودک را در آغوش گرفته و زیر چادر مراقبت می‌کرد تا بادی که مدام سوز سرما را به سر و صورتش نشانه می‌رفت او را نیازارد.
تاریکی و وحشت از مرگ و عبث بودن تلاش‌های شبانه روزی‌اش موجی از غم و یأس شده بود که بر روح و روانش سایه انداخته بود.
هر قدمی که بر می‌داشت با آن هراس و شتاب در دلش زمزمه‌ای می‌کرد.
آه اگر دکتر نباشد! اگر نتواند کاری کند! اگر دارو جواب نداد، چه کنم؟
ستارگانی که از پشت ابرهای سیاه چشم بر این تلاش گشوده بودند آن شب را هرگز فراموش نمی‌کنند.
در آن شب و شب‌های سخت زمستان‌های فراموش نشده. وقتی پدر در خدمت سربازی بود و هیچ خبری از او نرسیده بود. من مرگ را تجربه می‌کردم و آن پرستار بدون حقوق در تمام وقت زندگی جوانی‌اش مراقب مهربان همیشه بود که جا دارد اینک از آن زن باوقار مسئولیت‌پذیر یاد کنم.
او مادر من بود …
و اما بعد: (ادامه…)