سرمقاله
محمد عسلی
دست‌ها
در آینه نمایان می‌شوم، بی‌حرکت، به خودم نگاه می‌کنم به قیافه درهمی که به آراستگی می‌اندیشد و به چشم‌‌های خواب‌زده‌ای که به سختی باز و بسته می‌شوند و لبان بسته‌ای که فرصت باز شدن نیافته‌اند و به موهای ژولیده‌ای که بهار را به زمستان سپید پیوند زده‌اند و به گردنی که به سختی وزن جمجمه را تحمل می‌کند. گویی با زبان بی‌زبانی می‌گوید آن را از روی من بردار و برو بگذار در رف. آنجا که دم دست نباشد، بگذار بیاندیشد در خلوت و برای خودش خلوتی دست و پا کند، لبخند تلخی بدرقه راهش می‌کنم و دیگر هیچ.
از مقابل آینه دور می‌شوم، دست‌هایم را به دور گردنم حلقه می‌کنم با نوازش کوتاه و کم‌جان بازشان می‌کنم.
حالا قلمی، دفتری، کتابی، نقشی از در و دیوار و سازه‌ای که مرا در پناه گرفته، لباسی که آویزان در انتظاری نه چندان طولانی مرا به خود می‌خواند با خود می‌گویم: ای مرد غافل، چشم و ابرو و رخسار را فعلاً بی‌خیال به دست‌هایت نگاه کن. همین دراز فراموش شده جنبان و ناآرام که چه عضو مفیدی است و اطرافت را بنگر که نه فقط نوازشی از سرانگشتان شاید تو را به این بلند استخوانی آشنا کند.
نگاه کن در اطرافت و در نظراندازهای باغ، به درختان، گل‌ها، به در و پیکر و آرایش رنگ‌هایی که با مهارت ساختمان‌های بلند و کوتاه را پرجاذبه و دیدنی کرده‌اند. (ادامه…)