یاد  د  اشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
هلدینگ از هم پاشیده

فخرالنساء با کشیدن پاشنه ی کفش جیری مشکی رنگش ، قرص و قایم راه بورس اوراق بهادار را با گام های بلند در پیش گرفت تا این که سر کوچه رسید به آبجی بیگم که با قمر خانم گرم گرفته بودند و در باره ی خاصیت شنبلیله یکی به دو می کردن . با نگاهی لبریز از توپ و تشر از کنارشون رد شد و شتاب گرفت . قمر خانم که پا به راه تر بود پا گذاشت روی چادر فخرالنساء همچی که چیزی نمونده بود سکندری بخوره ، فخرالنساء سرش رو چرخوند و گفت : چه کار به خیر و شر من داری کانون شرارت ؟ قمر خانم گفت : کو سلامت ؟ کجا میری خانم خانوما ؟ فخرالنساء گفت : تو سر پیازی یا ته پیاز ؟ دارم میرم بورس اوراق بهادار ! قمر خانم نتونست جلو خنده ی خودش رو بگیره با تعجب گفت : بورس اوراق بهادار که جای امثال من و تو نیس ، بیا بریم که مش باقر سبزی فروش شنبلیله آورده ، هر کدوم چند کیلو بگیریم بعدش هم بریم خونه ی آبجی بیگم دور هم بشینیم پاکش کنیم وپهن کنیم رو پشت بون خشک بشه که دیگه نه همچی آفتابی در کاره و نه همچی شنبلیله ای به این زودی ها پا میده! فخرالنساء گفت : مگه نمی دونی این روزا از بچه ای که هنوز به دنیا نیومده تا پیر و پاتالی که پاش لب گوره همه اهل برو بیا به بورس اوراق بهادار شدن ، همه شدن سرمایه دار . (ادامه…)