سرمقاله محمد عسلی ۱۶ دی ۱۳۹۹
مردی که نرفته آمد
بر دلها نشست و در آنجا ماندگار شد، جوشش خون در قلب های تپنده را با همه وجود احساس کرد و سربازان را در هر گردشی از خون مشاهده کرد که چگونه در مصاف با ویروس ها و میکروبها به بهای از دست دادن جان بی مهابا می جنگند و منتظر یکدیگر نمی مانند.
گویی مبارزه با بدی ها، غریبه ها، زشتی ها و پلشتی ها همانند مبارزه با متجاوزان، زورگویان، باجخواهان و فرصت طلبان مکار می باید در دو خط موازی ادامه یابد.
بسیارند آدمیانی که وقتی دیده به جهان می گشایند در شرایطی نامساوی رشد می کنند، بزرگ می شوند و طعم داشتن و نداشتن و بودن و نبودن را به خوبی حس می کنند و برای آنکه به مخاطره نیفتند بسیار تلاش می کنند و به هر دری می زنند، اما در این میان به ندرت انسان هایی پیدا می شوند که اندیشه دیگران و داشتن و نداشتن و بودن و نبودن دیگران آرامشان نمی گذارد. گویی برای دستگیری و خدمت به دیگران و فراموش کردن خود زاده شده اند. نیرویی در درون آنها مدام در تلاش و در غوغاست. دیگ سینه شان در جوشش است و پیوسته داغ، داغدیدگان در دل دارند. (ادامه…)
- دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹
- سرمقاله
