سرمقاله محمد عسلی ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
انقلابی که می خواستیم
اولین بار او را در ژاندارمری دیدم. آویزان بالای سر ژاندارمی که پشت میز چوبی رنگ و رو رفته ای نگاهش را به ارباب دوخته بود که با شش پر سر رعیتش را شکسته بود.
آن زمان پنج ساله بودم. دست در دست پدر برای دفاع از مظلومی که جای ظالم نشسته بود. وارد دبستان که شدم کتابی به ما دادند که عکس او و همسر و فرزندش در صفحات اول بود با زمینه ای سیاه و کت و کرواتی که نمی دانستیم چیست.
اسم هیچ کدام از بچه ها دارا نبود. آذر هم نداشتیم، فکر می کردیم دارا خیلی پول دارد و آذر خواهر اوست. بین ما و کتاب فاصله ای به اندازه یک روستا و پایتخت بود.
بزرگ تر که شدیم یک سینما سیار آوردند در محله ما، مردم جمع شدند تا سینما ببینند. اول او را نشان دادند که مقابل سربازان سلام نظامی می داد و ریوهای ارتشی که در حال رژه از مقابلش می گذشتند و بعدا فیلمی بود که پشه مالاریا را نشان می داد و چون فیلم صامت بود یک نفر با بلندگو دستی برای مردم توضیح می داد. (ادامه…)
- یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
- سرمقاله
