سرمقاله “محمد عسلی” ۲۲ مهر ۱۴۰۰
من این حروف نوشتم…
در آن زمستان ترس و فقر و سرما که سیلاب باران، بام کاهگلی تنها اتاق باغ برگ ریخته را می کوبید و از هر سوراخی آب فوران می کرد فقط یک ظرف مانده بود که از چکه ها خلاصی می طلبید و آن کتری سیاه روئین بود که روی ذغال های افروخته اجاق، گرما می بخشید و امیدی برای فرار از سرما، نوید چای گرمی را می داد و مادری که سر در اشعاری داشت تا از فردای باغ خبر دهد که بهار بادام ها را در بهار سرما می زند یا نه!
و من به جمع گنجشک های نشسته در روی درختان انار خیره نگاه می کردم که چگونه با ما همنوایی می کردند در آن بوران و باد و مادر بود که زیر لب می خواند:
«حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور…» (ادامه…)
- چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰
- سرمقاله
