سرمقاله ” محمد عسلی” ۱۲ دی ۱۴۰۰
که بودیم؟
کی هستیم؟
کجا می رویم؟

روزگاری است، روزگار غریب!
همه افتخارمان به خرابه های از دم آتش گر گرفته و سوخته است.
خرابه های بی زبان، زبان دار، زبان نفهم، زبانشان را نمی دانیم. چون خودشان را نمی شناسیم. همانها که روی دیوارهای سنگی نقش بسته اند و هیچ زنی در میانه آنها نیست. همان هایی که مردمان دیگر نقاط زمین را در اسارت داشتند. همان هایی که سنگ های عظیم را روی هم انباشتند تا قد و قامتشان از مردمانشان بلندتر جلوه کند و از ابهتشان ترس بر اندام زحمتکشان افتد و در هراسی همیشگی برای شاهان کار کنند.
آری ما آن بودیم، سنگ تراشان بی جیره و مواجب و در اسارت قدرت نیزه ها، تیرها و شمشیرها، آن بودیم تربیت شده ی رزم آور و جنگجو تا برای رضایت خاطر کشورگشایان سینه را مقابل تیرها و نیزه ها سپر کنیم تا از روی اجساد ما شاهان عبور کنند و پرچم فتح بیاویزند. ما آن بودیم که در نافرمانی از ستمکاران در دخمه های نمور و تاریک روزی هزار بار از خدا طلب مرگ کردیم. ما در سیستم طبقاتی تاریخ، اریکه شاهان را بر دوش داشتیم و آنقدر شاهان از این رنج شادمان بودند که تصاویر این رنج را بر سردر بلندترین دروازه تاریخ بر سنگ حک کردند. گویی شاهان پس از مرگ هم چشم بر این قدرت داشتند چنانکه ارتفاع گورشان را به گونه ای بنا کردند که دست کسی به گنجینه هایی که با خود به گور بردند نرسد. (ادامه…)