سرمقاله” محمد عسلی” ۱۱ بهمن ۱۴۰۰
آدمی و عشق

احساس بودن در زلال آب، در رنگ، درنمای سیمانی و نوری که از شیشه می تابد و آینه-ای که تو را و مرا و ما را به خودمان می شناساند و آبی آسمانی که در طیف شناور است و بادی که بهار را از دورتر مرزها، از آن دیارهای ندیده، از فراز آسمانها می آورد و می برد و بارانی که هوشمندانه جاری می شود درون جویبارهایی که امید سنجاقک ها را از پس خواب دانه ها به پونه های وحشی پیوند می زند و کبکی که می خرامد در دشت هایی که میزبانی می کنند. شقایق ها ، چه زود می روند و چه دیر می آیند و نفس اسبی که در تاخت به نفس اشتیاق سواری گره می خورد در عبور از کناره طول گندمزارهای سبز در سبز به هنگامه وزش باد بامدادان که موج در موج و پشت در پشت ساقه ای در تب زود رسیدن را درهم می پیچاند و ذوق قلب کوچک کودکانه را تحریک می کند و کوهسارانی که آیینه می شوند برای دیداری از جنس مه پیمائی با نگاه خورشید در دمادم ظهر و ذوق دخترکی که هوای پریدن دارد در آغوش مهر مادری که محبت دل ناآرام را به دست کوچک گل های عطرآگین پیوند می زند و قلمی که راوی واژه های لطیف است برای بیان احساس دیر مجال مردی که دورافتاده از حضور و می گذراند روزهای با هم نبودن را در هجرانی که خود زندانی روح ناآرام است و همه باز و بسته شدن بختی که می نشاند در ۱۸ سالگی گل خنده های اشتیاق را در سرزمین کوچک خوش عطر و بوی احساس برای انتظاری طولانی و رشد و نمو رنج رسیدن برای راهیابی به گنجی که دست نخورده از بدو هبوط آدم تا به اینک است، همه و همه مولود عشقند. (ادامه…)