سرمقاله سردبیر اسماعیل عسلی ۱ آذر ۱۳۹۹
فردای دشمن انگاری

دشمن در عرف سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی واژه ای است با معانی و مصادیق گوناگون . شما وقتی می گویید فلان همسایه ویا قوم و خویش با من دشمن است یعنی چشم دیدن مرا ندارد و خواهان پیشرفت و موفقیت من نیست . چنین دشمنی هایی بوی خون نمی دهد و نهایتا به چشم و هم چشمی هایی ختم می شود که انگیزه ی تلاش بیشتر و موفقیت روزافزون است و چه بسا کسی شب و روز برای پیشرفت و موفقیت تلاش کند تا چنین دشمنانی را به خشم بیاورد و عصبانی کند و فاصله ی خود را آنچنان زیاد کند که اظهار دوستی های مصلحت آمیز و تملق و چاپلوسی از سوی افراد حسود ، جای اظهار دشمنی و کنایه های زهرآگین را بگیرد ! (ادامه…)

یادداشت محمد عسلی ۲۹ آبان ۱۳۹۹
جهل مرکب

ایستاده می بیند جنازه های روان را روی دست های پرهیز، درون لفاف های حجیم گره زده که سرازیر می شوند درون گودال های عمیق در ماتم ناپیدائی که در مجاز گریه سر می دهند و پذیرفته اند این سرنوشت ناصواب را…
اما فراموش می کنند که این ناقوس دمادم در عزا می زند، عزای من، عزای تو و عزای مردمان به آهنگی که پیرامون زمین را طی می کند و باز برمی گردد. به گوش می رسد، و به چشم می نشیند و باز در پی شکاری دیگر در راهروهای مریضخانه ها و در مسیر عبور خستگان.
ایستاده می بیند مرگ های عادت شده را که نشسته اند روی جسدهای تسلیم و تا قبرستان آنها را مشایعت می کند تا باورش شود که چند تن دیگر هم در مصاف ساده سرماخوردگی مردند.
اما: هر وقت مُرد باورش می شود. او نمی داند که سالهاست مرده است همراه مرگ آب و آفتاب و درخت و سبزه و بهار. (ادامه…)

طنز تلخ سردبیر اسماعیل عسلی ۲۸ آبان ۱۳۹۹
بیست روز بعد …..

ننه ی قنبر صبح علی الطلوع کفش و کلاه کرد و از خونه زد بیرون ، همین که نسیم راه گم کرده ای به صورتش خورد و چین انداخت تو لباسش ، احساس خنکی بهش دست داد و نفس عمیقی کشید که بوی آه و ناله می داد . هر چی آب تو دهنش جمع شده بود با نوک زبون به طرف لب پایین هل داد و تف کرد تو صورت روزگار پفیوز لامروت که یهویی سکندری خورد و پاهاش لغزید و پهن شد رو زمین و چند تا فحش آب نکشیده هم به خودش حواله داد که ضعیفه چیشاتو واکن تا مثل اون گور به گور شده به درک واصل نشی . تو هنوز تو این دنیای شیر تو شیر خیلی کار داری ! با کف دست به زمین تکیه داد و چپ چپ نگاهی به شیطون انداخت و لعنتش کرد و به هر مشقتی بود سرپا شد ، ولی هنوز حالش به جای اول برنگشته بود ؛ چشماش مثل کاسه ای که زیر سقف بارون خورده چکه دار گذاشته باشند از بوی تعفن دیده ها و صحنه های نفرت انگیز پر بود ، شقیقه هاش تیر می کشید . (ادامه…)