یادداشت “محمد عسلی”
مروری بر شبهای قدر
دلی کوچک با آرزوهای بزرگ چنان ذوق پریدن داشت که به هر شاخهای توقفی کوتاه بود و باز هم پروازی دیگر و مادر بود که کلمات را آنچنان نرم بر زبان میگذاشت که سنگینی آن احساس نمیشد، همان کلماتی که زبان ما نبود و چه بسیار ثقیل میمانست، اما دعا بود درخواستی که با آسمان پیوند میخورد و نسیمی که از جانب دوست میآمد در آن لیالی قدر که حیف قدرش را در آن فهم کوچک ندانستیم و چه زود گذشت وقتی مادر گفت حالا که نه سالهای دعای افتتاح را میتوانی در جمع بخوانی و همان افتتاح و گشایشی بود که زبان باز کردم و چه امیدوارانه خواندم. وقتی پدر بیم از آن داشت اشتباهی رخ دهد و اشکالی به میان آید. (ادامه…)
- دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴
- سرمقاله
