یادداشت
محمد عسلی
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد…
وقتی چشم بر آسمان می‌دوزی تا طراوت باران را روی صورتت حس کنی و هوای دلت طراوتی را بار دیگر تجربه کند هیچ در این اندیشه بوده‌ای که زمین تشنه نمی‌تواند برای ریشه‌های درختانی که با آب زنده‌اند مادری مهربان باشد؟
وقتی برگ‌های سبز درختان نوید بهار می‌دهند و شکوفه‌ها چونان نوزادان که دهانشان فطرتاً به سمت سینه مادر روانه می‌شود و شیر طلب می‌کنند هیچ در این فکر افتاده‌ای که اگر باران نبارد نه آنکه میوه‌ای در سبد نخواهد داشت، بلکه درختی هم که زیر سایه‌اش بنشینی و از زیبایی‌هایش لذت ببری و یا با چوب‌های خشکیده‌اش خود را گرم کنی و یا روی صندلی و مبلی که از تنه آن ساخته‌اند استراحت کنی نخواهی داشت.
مدادت را اگر خوب لمس کنی آوازی سر خواهد داد از جدایی‌ها، جدایی از طبیعت، جدایی از حس بهار، جدایی از برگ‌ریزان پاییز و خواب زمستانی.
مدادت را خوب تماشا کن، سر و تنه آن را ورانداز کن، این درختی است که تو را یارای نوشتن می‌دهد با آن نوک تیزش که کاغذی را می‌خراشد که از خودش است. از دل و جگر و تار و پودش. پیراهنت هم از الیاف پنبه است و کت و شلوار و کلاه و پای‌افزارت همه در یک زنجیره مبدل به درخت بازمی‌گردند و به زمین و تو هم از زمین آمده‌ای و نه از آسمان که باران هم از زمین برمی‌خیزد و باز بر زمین فرود می‌آید و این تویی که روی خودت راه می‌روی، روی خودت می‌ایستی، به خودت فکر میکنی و چشم بر قامت خودت داری. (ادامه…)