یادداشت طنز
اسماعیل عسلی
شکم گشنه و آروغ فندقی
وقتی شکمت به قار و قور می افتد و فرزندت به جای رفتن به مدرسه و آشنایی با آداب زندگی و یادگیری الفبای سخن گفتن و نوشتن و خواندن، سر در زباله دانی های نصب شده در کنار خیابان ها می کند تا غذایی شکار کند یا وسیله ای قابل بازیافت را در گونی همراه خود بچپاند، نگاهت به جامعه عوض می شود. بی خیال می شوی و دیگر زیبایی شهر برای تو اهمیتی ندارد می توانی با پخش کردن آشغال ها بر روی زمین چیزی را که می خواهی پیدا کنی و پس از چپانیدن آنها در گونی بزرگی خودت را به یکی از گاراژهای اطراف شهر برسانی که عده ای در آنجا انتظارت را می کشند. حدود ۲۵ کیلو ظرف های پلاستیکی و فلزی جمع کرده ای، همه را جداگانه وزن می کنند و دست آخر چیزی بین ۱۰ تا ۱۵ هزار تومان نصیبت می شود. بچه هایت هم هر کدام بین ۷ تا ۱۰ کیلو جمع کرده اند. روی هم رفته ۳۰ هزار تومان کاسب شده ای، همسرت را هم با بچه ی شیرخواره فرستاده ای به گدایی که البته درآمد آنها بستگی به موقعیت مکانی شان دارد. درآمد بدی نیست اما وقتی برج از خرج بیشتر باشد و هم خودت و هم فرزند و زنت اهل دم و دود باشید دیگر چیزی نمی ماند که بخواهی صرف غذای مناسب و کیف و کفش و ثبت نام مدرسه کنی!
وقتی کسی تو را نمی بیند لازم نیست تو هم کسی را ببینی! با این فرمول هر چیز بی صاحبی مال توست، دوچرخه ای که قفلش محکم نباشد، موتورسیکلتی که رها شده، ماشینی که بتوانی به راحتی در آن را باز کنی و کیف آدم سر به هوایی که بتوانی آن را خالی کنی.
اگر تو را بگیرند و به زندان ببرند زیاد مهم نیست چرا که بیرون از زندان با داخل زندان تفاوت زیادی ندارد. تو که از چیزهای موجود در بیرون از زندان استفاده ای نمی کنی، نه اهل گشت و گذاری نه پارک و سینما و خانه و کاشانه ات هم که به بیغوله شباهت دارد. این روزها هم که نان مفت پیدا نمی شود که به زندانی ها بدهند مگر این که آدم خطرناکی شده باشی و موضوع جرح و قتل و چیزهایی از این قبیل در کار باشد. خیلی زور دارد بخواهی در بافت قدیمی شهر شیراز برای خرید مواد توی صف بایستی و خمارتر شوی در این شهر کسی به کسی نیست، در حاشیه شهری که زمانی دارالمؤمنین بود و هزار گنبدش می خواندند اکنون رباخواری و کلاهبرداری و برق دزدی و آب دزدی و اختلاس و زمین خواری و… و… و… کار عجیب و غریبی به حساب نمی آید. (ادامه…)
- چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۵
- سرمقاله
