سرمقاله
محمد عسلی
برق دیر آمد، اما چه زود رفت
در آغاز نور بود به روز و تاریکی به شب. ما مثل سایر جانداران روز در دامن دشت بودیم و شب در بستر خواب. آتش که روشن شد شب از سکوت خالی شد و ستارهها کمتر دیده شدند مشعلها برای شکار شب به کار آمدند و کبکها گلو به کارد سپردند. انحراف از معیار حیات از همان روشنایی آغاز شد تا جز آنچه ما را باید زود شاید. خواب برکهها هم با نور در آب طی شد. سنگ چخماق از نفس افتاد وقتی آتشکدهها آتش را زنده داشتند با گازهای برآمده از دل نفت بیآنکه نامی بر آن نهند نفت مقدس شد و قبلهگاه مردم شد. مردمان ندانستند از کجا به کجا میروند در زمانی که زمان به گروگان رفت و گذر حیات خود را روی مچ دست چشم در چشم با زمان دیدند.
و اما بعد:
برق ابتدا از آسمان آمد، ترسناک و مهیب و چون خاموش شد آنچنان گریست که خانهها را آب برد و دامنهها را شست.
هیچکس نمیدانست برق آسمان در کنتورها هم به شماره ذخیره میشود و از آب گرفته تا نان و از نان تا جان را در گرو خواهد گرفت.
نخبگان دیروز به دنبال کشف نادانستهها نخست با آتش اجاق از دل چوب نور را به عاریه گرفتند تا دل تاریکی را بشکافند. عناصر چهارگانه را از هم جدا کردند، آتش بر سر آب گذاشتند و باد را به خاموشی آتش فهم کردند تا خاک تنها بماند در خشکی و آب پنهان شود در دریا و باد سوار شود بر ابر و آتش خاموش بماند در سر چوب کبریتها. از آنچه روشنایی نام گرفت. جرقهای پدید آمد و آتش زد بر هجمههای گاز تا حلول مهتاب زندانی دهلیزهای آهنی شود و سیری و سفری به آن سوی اقیانوسها داشته باشند که هم نور آوردند و هم گرمی و شور. (ادامه…)
- یکشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۷
- سرمقاله
