سرمقاله
محمد عسلی
اولین روز روزه‌داری و اولین شب سوگواری
در باغ آب بود. روان، زلال و آرام، مثل جنبش پونه‌های وحشی برآمده از دهانه نیمه تاریک قنات کهریزک.
در باغ، داغ بود. داغ از دست رفتن عزیزی در دیارهای دور که منزلگاهش قلب مادربزرگ بود.
در باغ لاله بود، به سرخی انارهای آویزان از شاخه‌های خمیده صبور که باد آنها را روی تن نمناک باغچه می‌کشید و پرنده‌ای که انتظار ترکی بر روی انار بود تا گلوی خشک خود را به آب گس آن تر کند.
در باغ پرنده بود، پرندگانی غوطه‌ور در رنگ و نشانه‌هایی دور و نزدیک برای خدنگ رها شده از ذوق کودکی مشتاق در آفتاب که حس صیادی خود را به آزمونی سخت با قلوه سنگی نه چندان خوش‌دست مشغول بود.
و در باغ من بودم کودکی ۱۰ ساله که رمضان را با خواسته مادربزرگ با صبوری تمرین می‌کردم. (ادامه…)