یادداشت
محمد عسلی
برای مولانا محمد جلال‌الدین به بهانه روز او که همه روز است
در تو بود آن شور و حالی که در آب و سبزه بود. درخت بود که در عشق غوطه‌ور شد و زمین که تو را در مهد خاک پرورد و به گل رساند تا از درخت نکته توحید بشنوی.
شعر وسیله بود برای کلام آخرالزمان که دیگر کس نتوانست چیزی فراتر به آن بیافزاید و تو آن کودک بودی که سال‌ها نه بل قرن‌ها چونان سنگی در تلألؤ نور و آفتاب نگین عقیق انگشتر راویان شدی تا تو را که نه حافظه تاریخی زمین را به هر وقت و زمان که دست دهد تکرار کند حکایت نی را که از جدایی‌ها حکایت کند و در کشتی‌ها، ناخدایان بخوانند برای نحوی‌ها که عمرشان تباه است کلاً اگر ناآشنا باشند به شنا و آب. هر چند وزن کلمات را به مهارت هجی کنند و بقالان نیز بدانند که عابران جز به تقلید و قیاس نیایند و طوطیان را به پرواز، عذابی نشاید که راویان همان کلام‌های تقلیدند هر چند شکرگفتار باشند.
و آن شمس که خورشید روشنای عشقی شد تا تو را بسوزاند در فراق خودِ کلمه بود و نه بیش کلمه‌ای که در اندیشه شناور بود و در دل خدا باور و به ظاهر چهره‌ای همانند دیگر کسان اما آنچه تو را به باور او پیوند داد گذر از دریا با پشتوانه قدم‌های او بر آب نبود بل باوری بود که در دل جا خوش کرده بود تا آن عشق و شور، حالی فزاید به بارش کلمات از پس هم و بسراید جوهره عشق را در قالب کلماتی که برایت رنج‌آور بود آنجا که گفتی مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن کشت مرا … (ادامه…)