سرمقاله
محمد عسلی
کرونا بلای کدوما؟
نشسته روی لبه جوی خیابان، یکلا قبای بیکلاه، چشمی به روندگان و چشم دیگری به رانندگان، دستی بر بیلچه دارد و تکیه بر تیشه. و دست دیگر گاه و بیگاه بلند میشود به نشانه آمادگی برای بیگاری از پس بیکاری، شاید به بهای لقمه نانی و بیخیال میگذرند عابران بیمجال نه به حال و نه به قال.
سکوت است و عالم هپروت و هر کس به حال خود دلمشغول نشسته روی لبه جوی خیابان، بیکس و تنها، پیرمردی از آن دنیا، دنیاهای دور و خالی از شور و شعور. دنیای نامرادیها و نامردیها. دنیای دلزدگی از پژمردگیها. دنیای زیادهخواهیها و چشمچرانیها. دنیای فراموشیها که کس را به ناکس التفات و به کس بیاعتنا نیست.
بهار در راه و گل بوتهها چشم بسته و کمبها کنار خیابان کمی بالاتر پشت دیوار باغ. باغ خشکیده زیر سایه آپارتمانها، کلاغی از آن بالا چشم دوخته بر گردوی رها در پوسته سیاه و مردی که دستی به دعا و چشمی به سما دارد از آن دورترها، غریب مینماید. در لباسی نه مثل این طرفیها، شاید باغچهای، به چشم رهگذری برای نشای بوتهای در این فصل فراموش شده، هر چند باران باریده، هوا لطیف و آفتاب نظیف، اما تن پیرمرد، نحیف و روان آزرده از روزگار کثیف. (ادامه…)
- جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸
- سرمقاله
