سرمقاله محمد عسلی ۲۲ آبان ۱۳۹۹
خداحافظ کتاب
کودکی ام را در کلبه ای گلین و تاریک گذراندم که درب خروجی آن به باغی باز می شد. روبرو درختان انار که در بهار با گل انارهای پیچیده درهم امید تابستانی پرمحصول می دادند و در میانه درختان بادام هایی که عطر شکوفه هایشان مستی کودکانه را به ذوق سرشاری پیوند می زد تا از ابتدا و انتهای باغ را یک نفس بدوم و آواز هزاران را به زیبایی قمری های میهمان پیوند زنم.
باغ در هر بهار، گل های زرین کدوها را به چشم می کشید و ذائقه را برای خوردن خورشتی دلچسب تحریک می کرد.
شبانه در زمستان بخاری هیزم سوزی شعله می کشید و اجاق را با ذغال های افروخته پر می کرد تا در کنار هم به روایت پدر به قصه های شیرین زمستانی مشتاقانه گوش دهیم و کتاب های عاق والدین، موش و گربه، سمک عیار، خرم و زیبا، حافظ، نصاب الصبیان، حسین کرد شبستری، نان و حلوا و شیر و شکر مرحوم شیخ بهائی، کلیات سعدی و نهایتاً قرآن را که پیوسته در دست مادر و پدر به قرائت روزانه فرصت خاتمه نمی یافت را بخوانیم و بشنویم و به هر دیدار اتاق جلوی چشمانمان مثل نان گرم صبحگاهی که از روی تابه داغ برداشته ایم را در حافظه بسپاریم. (ادامه…)
- چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹
- سرمقاله
