سرمقاله محمد عسلی ۶ آذر ۱۳۹۹
به کجا می رویم در این عصر ننگ؟

ناقوس ها دیری است به صدا درآمده اند و این صدا مدام به گوش می رسد. صدای مرگ، مرگی ناباورانه و مستمر آمده و نشسته است پشت در، زنگ می زند و رنگ نمی بازد. از در برانی از پنجره می آید. می آید. نامرئی و نادیدنی، می نشیند روی ضربان قلبت و سوار می شود روی گلبول های تنت و می تازد تا برسد به مرکز فرماندهی مغزت، تنفسگاهت را نشمین است و از مزرعه سبز شش هایت تغذیه می کند چنانکه نتوانی دمی و بازدمی به عادت داشته باشی، نفست تنگ می شود و ضربان قلبت به شماره می افتد حالا تو در جنگی نابرابر محکوم به مرگی. مرگی ناخواسته، مرگی که به غفلت دست به انتخاب آن زدی به گمانی که به سراغت نمی آید. دیدی و شنیدی که دکان ها را بست و هم اداره ها و مسجدها و خیابان ها را. اول از هوا آمد، شنیدی که دارد می آید اما باور نکردی، درست انتخاب کرد. شلوغ ترین مکان مذهبی ات را، دست مالیدی به سر و صورتش، نوازشش کردی و پذیرا شدی، دانستی و گفتی بی خیال، خبری نیست اینجا شفا می دهند، نه آنکه درد و تب می آورند، اولی را کشت و جنگ شروع شد. (ادامه…)