سرمقاله محمد عسلی ۴ آذر ۱۳۹۹
آزمودنی به بهای جان پرستاران و پزشکان

نگاهت کردم، نگاهی از سر ناامیدی که امیدی به ماندنت نبود، آشفته حال و لرزان در تب بالا، عرق از پیشانیت سرازیر بود و چشمان خسته ات طعم شوری را حسن می کردند که از پس چندین روز به عادت، چونان زخمی چرکین روی پلک هایی که مدام خارش داشتند راه گریز نداشتند. نفست به شماره افتاده بود و نای دم و بازدم نداشتی، زانوانت سست و قدرتی برای بلند شدن نداشتی. گویی مرگ را پاسخی مثبت می دادی و زندگی را به فراموشی می بردی به سختی از جای بلندت کردم و شانه هایم را به زیر سنگینی تن بی رمقت بردم تا افتان و خیزان راهی بیمارستان شوم، در میانه راه دل آشوبت را و تمامی هر آنچه به سختی بالا می آوردی روی گردنم احساس کردم و وقتی سردی هر آنچه از میانه مهره های کمرم به پائین سرازیر می شدند را فهم کردم به یاد کودکی افتادم که در بغل مادر بارها شیر خورده را بالا می آورد و به پشت گردن نازنین می ریخت و مادر بود که با مهربانی و قربان صدقه تو را زمین می گذاشت تا خود را تمیز کند. (ادامه…)