یادداشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۲۴ دی ۱۳۹۹
سبزی خورشت ننه ی غضنفر

ننه ی غضنفر از کت و کول افتاده بود و نفسش بالا نمی اومد ، چند قدم برمی داشت دوباره زمین گیر می شد تا نفس تازه کنه ، دو تا عروسش خبر داده بودن که فردا شب میخوان بهش سربزنن ، ده کیلو سبزی خورش خریده بود که تا دور و برش شلوغه ، پاک کردن سبزی خورش بیفته به گردن دو تا عروسش و خیالش برای سبزی فصل زمستون راحت بشه . از مغازه ی سبزی فروشی تا خونه راه زیادی نبود ولی سختش بود. پیش خودش می گفت : ای دل غافل ، بالاخره شناسنامه کار خودش رو کرد و دیگه این ننه ی غضنفر اون ننه ی غضنفر ۴۰ سال پیش نیست که ۲۰ کیلو سبزی می خرید پنجاه تومن و به کول می کشید و می برد و یک تنه پاک می کرد و دورریزش هم می داد به بز همسایه ، حالا باید ۱۰کیلو سبزی بخره هشتاد هزار تومن و کشون کشون خودشو به خونه برسونه و پاک کنه و دورریزش هم بکنه تو سوپ بده به بابای بچه ها که دندون برای جویدن نداره ! (ادامه…)