یادداشت طنز سردبیر ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
کلیه ی ننه ی غضنفر

برآفتاب نشینی همسایه ها گوشه کنار شهر نه از روی بیکاری و بیعاری که از روی دلتنگیه ، همین که چشمشون به قد و قامت چند نفر بخوره دلشون باز میشه ، سلامی و والسلام ، ولی همین سلام خشک و خالی یعنی این که زندگی مثل فرفره میچرخه و ما هم تو این چرخ و فلک گشتی میزنیم وهمین که نفسی میاد و نفسی میره بهش میگن زندگی !! . ننه ی غضنفر دلش خوش بود به همین اراجیف زیر لبی که برای خودش زمزمه می کرد و کاری به خیر و شر کسی نداشت . سهیلا بهش زنگ زده بود که خودت برسون که حالی برام نمونده ، داشت میرفت به سهیلا سربزنه ، دختر سهیلا دل داده بود به پسر همسایه و پسر همسایه هم میخواست تا پیش از سربازی قاطی مرغا بشه تا حداقل سروکارش به راه دور نیفته ، ننه ی غضنفر چند ماه پیش کرونا گرفته بود و دیگه با خیال راحت همه جا می رفت ، در خونه سهیلا خانم باز بود و سهیلا خانم دست زده بود زیر چونه و به در و دیوار ناسزا می گفت . ننه ی غضنفر همین که وارد شد برای این که حال سهیلا عوض بشه بشکن زنون بهش نزدیک شد و با صدای نخراشیده ای شروع کرد به خوندن . (ادامه…)

سرمقاله سردبیر اسماعیل عسلی ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
خام اندیشی های بی ثمر

واکنش های گسترده اجتماعی به رفتارها ، دیدگاه ها و همچنین رویدادهایی که برای چهره های مشهور اعم از ورزشی ، هنری ، علمی و سیاسی رخ می دهد گاهی از جهات گوناگون مورد نقد و بررسی قرار می گیرد . این که یک شخصیت باید چه روندی را پشت سر بگذارد تا به یک چهره و سلبریتی تبدیل شود در هر جامعه ای از شاخص های متفاوتی پیروی می کند . در ایران اگرکسی بیشترین میزان مطالعه را در طول شبانه روز داشته باشد و یا این که سهم او در اهدای خون و شرکت در کارهای عام المنفعه زیاد باشد موجب معروفیت او نخواهد شد و حتی اگر رسانه ها نیز در این راستا تلاشی داشته باشند مانند سوسو زدن یک ستاره در دوردست گذرا خواهد بود . (ادامه…)

سرمقاله محمد عسلی ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
به بهانه روز مادر برای مادران انتظار

نشسته بودی به حس انتظار، در کمینگاه غمی جانکاه، برای دیداری که تو را به ذوق پریدن از سر شوق نوید می داد. به یاد می آوردی دستانی را که چون دستان مردان بوی خاک می داد و رنگ علف به خود گرفته بود. دستانی با شیارهای زمخت و به بزرگی دست های مردان که مدام در کار و حرکت بودند، علف می بریدند، شیر می دوشیدند، هیزم می شکستند، بچه های چاق و سنگین در بغل می داشتند و به هنگام درو پا به پای مردان عرق ریزان داس رابه پهلوی گندمزارها می زدند. دست هایی که به هنگام فراغت پائیز ریسنده بودند و در زمستان بافنده، دست های فراموش شده ای که برای ماندن دیگران جانت را در کف داشتند و روح ناآرامت را در کار، کاری به میراث، از لحظه تولد تا وفات. (ادامه…)