سرمقاله
محمد عسلی
امامزادگان فارس و اما و اگرها!
چندین سال قبل مردی به دفتر روزنامه آمد و خواب خود را با من در میان نهاد که در فلان روستا بوده و خواب دیده در محلی زیر درخت بلوط کهنی یک امامزاده ناشناس دفن است و مردم از آن بی‌اطلاعند… بعد از بیان این مطلب از من خواست که با وی مصاحبه‌ای داشته باشم و در ازای دریافت پول قابل توجهی تقاضا کنم که اجازه دهند آن محل خاکبرداری شود و امامزاده صاحب قبر و بارگاه شود.
من به وی گفتم چنین کاری در وظیفه و رسالت من نیست. زیرا به صرف خوابی که دیده‌ای نمی‌توان استناد به صحت کرد و چنین مطلبی را خبری کرد.
چون به تجربه ثابت شده خیلی‌ها از اینگونه خواب‌ها دیده‌اند. درست یا غلط بعد از آن امامزاده‌ای سر از خاک بیرون آورده و زیارتگاه شده است. آن فرد با ناامیدی و غضب از پیش من رفت به سراغ روزنامه دیگری و آن مطلب را در آنجا خبری کرد. چند سالی گذشت و آن محل صاحب امامزاده شد.
و اما بعد: (ادامه…)

سرمقاله
محمد عسلی
برای دختران ایران
به بهانه روز دختران
وقتی چشم می‌گشایی و لبخند می‌زنی مثل خواهری و چون می‌دوی روی زمینی که به سختی تو را تحمل می‌کند مثل مادری.
ای خواهر مهربان و ای مادر عزیز بمان با همان احساس خواهری و مادری بمان برای همیشه بودن‌ها و تولیدها بمان که تو گل کاشتی و گندم برداشتی و گل‌های صحراها را به قالی‌هایی پیوند زدی که پاورچین پاورچین کودک ذوق از روی پرچین خاطره‌ها می‌گذرد، می‌خندد. روی دست‌های مرمرین، روی پنجه‌ها و انگشت‌های فرسوده. روی نگاه‌های خسته، روی خستگی‌ها و دلبستگی‌ها.
ای دختر ایران، ای عزیز، لطیف، احساس شرق، نجابت معصومیت تاریخ ای باور همیشه زندگی.
مرا به مادری افتخار فرزندی است و به خواهری سعادت برادری و به همسری عشق زندگی. راستی تو چه هستی؟
ای دختر ایران که تمامی راه‌های اندیشه به تو ختم می‌شود و مسیر باورها را ترسیم می‌کنی تا بودنت را بنمایی نه به زیبایی روی و برهنگی اندام بل به تقویت و موجودیتی که هیچ کس و هیچ چیز نمی‌تواند تو را انکار کند.
تو هستی را بهانه‌ای و بودنت یک ضرورت تاریخی است که اگر نبودی ما هم نبودیم و چون هستی مادر هست، همسر هست، خواهر هست و دیگران هستند.
و اما بعد: (ادامه…)

سرمقاله
محمد عسلی
برق دیر آمد، اما چه زود رفت
در آغاز نور بود به روز و تاریکی به شب. ما مثل سایر جانداران روز در دامن دشت بودیم و شب در بستر خواب. آتش که روشن شد شب از سکوت خالی شد و ستاره‌ها کمتر دیده شدند مشعل‌ها برای شکار شب به کار آمدند و کبک‌ها گلو به کارد سپردند. انحراف از معیار حیات از همان روشنایی آغاز شد تا جز آنچه ما را باید زود شاید. خواب برکه‌ها هم با نور در آب طی شد. سنگ چخماق از نفس افتاد وقتی آتشکده‌ها آتش را زنده داشتند با گازهای برآمده از دل نفت بی‌آنکه نامی بر آن نهند نفت مقدس شد و قبله‌گاه مردم شد. مردمان ندانستند از کجا به کجا می‌روند در زمانی که زمان به گروگان رفت و گذر حیات خود را روی مچ دست چشم در چشم با زمان دیدند.
و اما بعد:
برق ابتدا از آسمان آمد، ترسناک و مهیب و چون خاموش شد آنچنان گریست که خانه‌ها را آب برد و دامنه‌ها را شست.
هیچکس نمی‌دانست برق آسمان در کنتورها هم به شماره ذخیره می‌شود و از آب گرفته تا نان و از نان تا جان را در گرو خواهد گرفت.
نخبگان دیروز به دنبال کشف نادانسته‌ها نخست با آتش اجاق از دل چوب نور را به عاریه گرفتند تا دل تاریکی را بشکافند. عناصر چهارگانه را از هم جدا کردند، آتش بر سر آب گذاشتند و باد را به خاموشی آتش فهم کردند تا خاک تنها بماند در خشکی و آب پنهان شود در دریا و باد سوار شود بر ابر و آتش خاموش بماند در سر چوب کبریت‌ها. از آنچه روشنایی نام گرفت. جرقه‌ای پدید آمد و آتش زد بر هجمه‌های گاز تا حلول مهتاب زندانی دهلیزهای آهنی شود و سیری و سفری به آن سوی اقیانوس‌ها داشته باشند که هم نور آوردند و هم گرمی و شور. (ادامه…)