یادداشت
محمد عسلی
دفاع مقدس
جهاد را قدر بشناسیم
اسامی شهدای دانش‌آموز روی تخته سیاه کلاس هر روز بیشتر می‌شد. وقتی حضور و غیاب می‌کردم همیشه یک نفر بود که به جای شهدا بگوید: حاضر
و من متوجه این مسأله بودم که تعداد غائبین با حاضرین همخوانی ندارد. لیکن دانش‌آموزان فهم کرده بودند که شهدا همیشه حاضرند و بعضی از غائبین هم که در جبهه جنگ در حال دفاع بودند جلوی اسمشان در دفتر یک علامت سبز بود و برای شهدا همان علامت به رنگ قرمز.
یک روز وقتی وارد کلاس شدم، تعداد دانش‌آموزان به نصف رسیده بود. مربی پرورشی هم که یک جوان روحانی بود راهی جبهه شد.
روی تخته با خط درشت نوشته بودند، من حاضرم. در حضور و غیاب همان کسی که حاضری شهدا را می‌گفت به جبهه رفته بود و دانش‌آموز دیگری با چشمان اشک‌آلود گفت: حاضر و من هم شهادت آن یگانه را فهم کردم. (ادامه…)

یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
اگر قره¬آغاج بود
این حس که شما روی فرشی پا بگذارید که ماه¬ها شاهد مراحل گوناگون بافت آن بوده¬اید و هر صبح و ظهر و شام روی چنین فرشی سفره بگسترانید آن هم سفره¬ای که در آن نانی پهن باشد که در تنور خانگی پخته شده و غذایی که آن نیز محصول زحمت مادر، خواهر یا همسرتان است، کفشی بپوشید که رویه¬ی آن در خانه بافته شده و به همین ترتیب پشتی¬ها و ملحفه¬ها و تزئینات آویخته شده بر در و دیوارها همه محصول دست و بازو و ذوق و سلیقه¬ی بانوان اهل خانه باشد و… حس بسیار خوبی است. زمانی در بیشتر روستاها و حتی برخی از شهرهای ایران این سبک از زندگی نه تنها تعجب برانگیز نبود بلکه بسیار عادی جلوه می¬کرد. در آن دوره هدیه¬ها و ارمغان¬ها اغلب دست‌ساز بود و آنچه به عنوان هدیه بین دو نامزد جوان رد و بدل می¬شد آمیزه¬ای از ذوق و هنر و احساس و عاطفه بود و مهر و نشانی متفاوت داشت. اغلب مردم بویژه روستائیان همگام با سپیده از خواب خداحافظی می¬کردند و بدین ترتیب زندگی آغاز می¬شد. زندگی جشنواره¬ای از حرکت و تلاش بود. هر چه می¬خواستی باید به سمت آن حرکت می¬کردی، همان دستی که می¬کاشت، درو می¬کرد با همان دست خمیر می¬شد، به تنور می¬چسبید و در نهایت همان دست لقمه را به دهان می‌برد. (ادامه…)

یادداشت
محمد عسلی
وقتی درختی
وقتی چشمه‌ای
چشمه بود که می‌جوشید و جویی که روان بود و آبی زلال که پیچ و تاب ماهی‌ها را به رخ آفتاب می‌کشید در زیر سایه بیدی کهن که مجنون‌وار شاخه‌هایش دستخوش سطح آب بودند و بر ریشه‌های نمایان خود بوسه می‌زدند تا جلوه‌های طبیعتی زیبا را به چشم عابران بکشند.
مسافری خسته از راه می‌رسید، دستی به آب جوی تر می‌کرد و چهره گردآلود را پاک و تشنگی را به جرعه‌ای رفع و خستگی را به استراحتی کوتاه در هرم هوای داغ زیر سایه بید از خیال می‌زدود. (ادامه…)