یادداشت
محمد عسلی
بازنشستگان را دریابیم
در خیابان آهسته قدم برمیدارد با سبدی که همراه دارد و کولهباری از خاطرات، مردی تنها، سبد خالی است، اما حافظه پر است از تلاشها، رفت و آمدها، گفتوگوها و انتظاراتی که پایانی ندارند.
از خانه تا انتهای خیابانی که صف شیر از دور نمایان است خود را میکشاند و چون به انتها میرسد، شیر تمام شده و سبد کماکان خالی است.
حالا برای هزارمین بار خود را مرور میکند، از آن دوران جوانی و سرزندگی تا اینک که از کار افتاده و با زن نشسته است و به یاد میآورد وقتی صاحب احترام و منصب بود و برای کسب دانش و تجربهاش سر و دست میشکستند تا به اینک که فراموش شده و کسی برایش تره هم خرد نمیکند، شاید وقتی دیگر، یکی از آن شاگردان در برخوردی تصادفی سلامی و عرض ارادتی بنماید و شاید هم که نه آنقدر سرش به کارش گرم باشد که معلم دوران مدرسه را نبیند و یا به یاد نیاورد. (ادامه…)
- پنج شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۴
- سرمقاله
