سرمقاله
محمد عسلی
روستا و عشایر در قلب شهر
روی صندلی انتظار، زنی سالمند نشسته روبهروی صفحه جادویی جام جهاننما به امید تجویز دارویی که سلامتی از دست رفته دوران جوانی را به او باز گرداند.
زنی از اهالی روستا که نسبتی با زندگی عشایری دارد. زنی با همان لباسهای زیبای سنتی که اینک برازندگی اندام خمیده و سست او را به تماشا نمیآورد.
یکی از در وارد میشود، دیگری بیرون میرود. یکی بیمار است و دیگری همراه، همراهی جوان از نسل امروزیها زن روستایی را خطاب قرار میدهد که: مگر نگفتم با دفترچه بیا و زن پاسخ میدهد: گم شده. جوان هراسان نگاهی توأم با سرزنش دارد اما حال و روز زن هرگونه حرف و سخن سختی را برنمیتابد. جوان همراه سرگردان به اطراف مینگرد و زن چشم از تلویزیون برنمیدارد.
تلویزیون کوهستانی سبز و خرم را نشان میدهد که زنان روستایی در ییلاق عشایرنشین با آن لباسهای رنگین به رنگ طبیعت کنار چادرسیاه نخریسی میکنند.
مردان جوان در حال اسبدوانیاند و دخترانی که پشت دار قالی به آهنگی موزون شانه به تار میزنند. (ادامه…)
- دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
- سرمقاله
