یادداشت محمد عسلی ۲ دی ۱۳۹۹
جهان چگونه پیر می شود؟

آسمان را بنگر و زمین را و خودت و دیگران را از آب و درخت و سبزه و هر آنچه می بینی همه در حال پیر شدن هستند حتی نوزادی که قدم به این یا به آن خانه می گذارد همه نسبت به دیروز و پار و پیرار پیرترند.
به آن شدنی که ملاصدرا در حرکت جوهری اشارت کرد و اتمی که اینشتین شکافت و ذره ای از نور که در مکتب شیخ اشراق از آن سخن ها رفت در اندیشه ها همه پیر شده اند.
اینکه سعدی سرود: «جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند…» جوانی جهان در آن زمان نسبت به زمان رودکی پیرتر می نمود و آن جوانی قرنها را پشت سر گذاشته بود.
و ما امروز میراث دار جهانی پیر هستیم که بیش و بیشتر از نسل های ماقبل پیرش کرده ایم. زمین را تا اعماق کاویده ایم، هوای مفرح را به هوای آلوده تبدیل کرده ایم، فاضلاب و پس آب های کارخانجات را یا به دریا ریخته ایم یا به رودها و یا به اعماق زمین سرازیر کرده ایم و بیش از همه خود را فرسوده ایم. (ادامه…)

یادداشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۱ دی ۱۳۹۹
کابوس یلدایی

ننه ی غضنفر بد جوری دلش غش می رفت و ضعف کرده بود ، زنگ زد به سروناز خانم گفت : به دادم برس که شب یلدایی دارم میمیرم . سروناز خانم گفت : مگه چی چی خوردی ؟ ننه ی مش غضنفر گفت : چند روزه رفتم تو رژیم فقط آب خالی خوردم . سروناز خانم گفت : امثال من و تو بالاخره یه روزی یا از پرخوری یا از کم خوری به درک واصل میشیم. حالو میگی نصف شبی من چکار کنم ؟ برو سر یخچال ، هر چی دم دستت رسید بخور ، کاری هم به رژیم لاغری نداشته باش ، آخر پیری و معرکه گیری !یکی نیست بگه پیرزن ۶۰ ساله اندام متناسب ماهواره ای میخواد چیکار ؟ اینها همه اش حقه ی پوله بنده ی خدا ، از صبح تا شب میگن اینو بخور ، اونو نخور ! یادش بخیر خاله زینت رفت نشست پای ماهواره به شش ماه نکشید که سرکه ی سیب به جای شربت به لیمو سرکشید ، فشارش افتاد و مرد . خوب بگو تو که فرق بین سرکه سیب و شربت به لیمو رو تشخیص نمیدی ، رژیم گرفتنت چی چیه ، خدا رحمتش کنه عمه کتی که از روی تردمیل خورد زمین دیگه بلند نشد ، شمسی جون که دیگه نگو ، دیدی چیطور خودش رو سر به نیست کرد ، خوب بگو زن حسابی کی میتونه بعد از دو جلسه کلاس یوگا ، کف پاهاشو برسونه به پشت گردنش ؟ حالا شما هم نمیخواد خیلی شور بزنی ، بلند شو خبر مرگت یه قاتقی بکش به دندون تا جونت در نرفته ! (ادامه…)

سرمقاله محمد عسلی ۳۰ آذر ۱۳۹۹
بانوی مقاومت

آفتاب تموز صحراهای سوزان را بارها به جان خریدی و از زمانی که چشم گشودی افق باز آسمانی نورانی را در شب های مهتاب پیش رو داشتی و طعم شمشیرهای آخته را بی آنکه زخمی در بدن داشته باشی چشیدی به هنگامه هجوم خیل لشکری که دلوهای آب شور را از دست یکدیگر می ربودند و به یکدیگر تازیانه می زدند.
تو بودی که پدر را در اوج شجاعت به قهرمانی شناختی و در عروج صبر و مقاومت در آسمانها دیدی وقتی که سر در چاه می کرد تا گریه آغاز کند و هم نفسی نبود تا بشنود که دردهای پدر جز آن مرهم حلم دوا نبود.
و دیدی که چگونه مدعیان اسلامخواهی به حیله و دروغ ، قرآن بر سر نیزه کردند تا قمار باخته را به برد تبدیل کنند، خانه نشینی پدر را و هم درد مرگ آور مادر را با تمام وجود حس کردی تا از آغاز بیداری آب گوارایی از گلویت پائین نرود و غذای کاملی به دهانت نرسد. هرچند فرزند خلیفه مسلمین بودی ، آن مردی که شجاعت و تقوی و عدالت و عبادت را بازوان و دست های پرواز به دعا بود و چه نیک آموختی که توانستی خیانت همسر برادر را که امام و پیشوایت هم بود از سر بگذرانی و تلخی زهر قتال غذای مسمومی که برادر را از تو گرفت به شیرینی تقدیر پیوند زنی. (ادامه…)