سرمقاله
محمد عسلی
شهیدان، جنگ و دفاع مقدس
بعضیها را باور بر این است که اگر جنگ نمیشد و زندگی به روال گذشته ادامه مییافت ما در شرایط بهتری زندگی میکردیم و خسارتهای مادی و معنوی ناشی از جنگ را نداشتیم. با این تصور است که گاه و بیگاه مطالب و اخبار راست و دروغی را در فضاهای مجازی شاهدیم و تنها به قاضی رفتنها و گناه را به گردن این و آن انداختن که چرا جنگ؟
و اما بعد:
بر اصحاب نظر و فکر و اندیشه که با تاریخ جنگها کم و بیش آشنایی دارند پوشیده نیست که در بسیاری از مواقع تاریخی که جنگ اجتنابناپذیر بوده است برای ورود به جنگ یا پرهیز از آن حق انتخاب برای ما وجود نداشته است همانگونه که در حملات اسکندر در زمان هخامنشیان، حملات رومیها در دوره اشکانیان، حملات اعراب در دوره ساسانیان و حملات چنگیز، هلاکو، تیمور، عثمانی، روس و انگلیس در دیگر دورانها جنگ برای ایرانیان یک انتخاب نبوده است. بلکه شرایط سیاسی و اقتصادی و کجفهمی، جنگ را به ما تحمیل نموده که در این کشمکشها و نزاعهای طولانی گاه پیروز بودهایم و گاه مغلوب.
اما در جنگ تحمیلی ۸ ساله که مدت زمان زیادی از آن نگذشته نه فقط ملت ستمدیده و رنج کشیده ایران شاهد ماجرا بوده بلکه جهانیان شاهد بودند که صدام نابخرد سرمست از باده قدرت در بدترین شرایط نظامی و اقتصادی به کشور ما تاخت و در نهایت سبوعیت و بیرحمی به مرزهای جنوبی و غربی و شهرهای ما با پیشرفتهترین سلاحها حملهور گردید و به زن و کودک و پیر و جوان رحم نکرد و وقتی خود را در معرض شکست دید شهرهای دور و نزدیک ما را آماج موشکهایی نمود که بیهدف خانههای مردم را در هم میکوبیدند و چه بسیار خانوادههای بیگناه که وقتی از زیر آوار بیرون آورده میشدند قابل شناسایی نبودند.
در چنین شرایطی که ایران حتی یک موشک کاربردی نداشت تا پاسخ دشمن را بدهد و نیروی هوایی پس از کودتای عقیم نوژه از بعضی خلبانان بیبهره و ارتش نیز در انتظار نوسازی بود و سپاه پاسداران هم شاکلهی اصلی خود را به دست نیاورده بود و انقلاب ایران به جوانهای میماند که تازه سر از زمین بیرون آورده و مدام گرفتار تندباد حملات خیابانی و درگیریهای مرزی با مدعیان قدرتهای پراکنده و گروهکهای سیاسی با ایدئولوژیهای متناقض و متضاد بود چه میشد کرد در مقابل همسایهای که با تجهیزات نظامی و سیل سربازان آموزش دیده و پشتیبانی تسلیحاتی و مالی کشورهای عربی و چراغ سبز آمریکا و بعضی کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری شهرهای مرزی را تسخیر میکرد و تا دروازه آبادان و دل خرمشهر پیش آمده بود؟
بعضی از جمعیت فراری ناراضی در خارج از کشور و مخالفان داخلی که به عنوان ستون پنجم دشمن جنگ روانی راه انداخته دم از مخالفت میزدند و جاسوسانی که حتی به عنوان عوامل نفوذی نقشههای جنگی را به دشمن گزارش میکردند و تحریمهایی که دست ما را از خرید سلاح و قطعات هواپیماهای جنگی کوتاه کرده بود و رئیس جمهوری که همراه و همدل با منافقین بر این تصمیم پای میفشرد که زمین میدهیم و زمان میگیریم و فروش نفتی که تانکرهای آن مدام مورد حملات موشکی دشمن قرار میگرفتند و پالایشگاههایی که در همان روزهای نخستین جنگ مورد اصابت راکتها و موشکها در آتش میسوختند و بسیار موانع دیگر، همه حکایت از یک شکست قطعی میکرد. (ادامه…)
- چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵
- سرمقاله
یادداشت سردبیر
اسماعیل عسلی
جابجایی مخاطبان
این که چه اثری با چه محتوایی باید بیشترین مخاطب را داشته باشد، سرچشمه ی بسیاری از مخالفت ها و موافقت ها، حمایت ها و بی مهری ها نسبت به آثار و برنامه های هنری است. از سینما گرفته تا تئاتر و موسیقی و شعرخوانی و نقاشی و مجسمه سازی و حرکات موزون و… بنابراین دعوا بر سر مخاطب و محتواست نه شکل و شمایل، در این زمینه قبل از هر چیز باید به یاد داشته باشیم که ظرف دو دهه ی گذشته شاهد جابجایی مخاطب ها خصوصاً در میان نسل جوان بوده ایم به طوری که اضافه شدن برخی برنامه های شاد نظیر خندوانه و دورهمی در صدا و سیما نتیجه ی درک واقع بینانه از چنین رویکردی است و کشیده شدن تولیدات سینمایی به سمت ژانر طنز نیز ریشه در درک چنین واقعیتی دارد. برخی تصور می کنند که نیاز به شادی یک نیاز طبقاتی و مختص اقشار مرفه و بی درد است، اگر چنین استدلالی درست باشد باید نتیجه گرفت که بخش قابل توجهی از برنامه های صدا و سیما که مفرح و شادی آور است به سفارش چنین طبقاتی تولید شده است. در حالی که طبقات کم برخوردار جامعه به احساس شادی به عنوان جایگزین احساس شکست و فلاکت و بدبختی که گریبانگیر آنها شده نیاز بیشتری دارند و خط دهی در رسانه ی ملی نیز بدون توجه به چنین نیازی صورت نمی گیرد. بر اساس یک رویکرد سفسطه آمیز، دیگر این تصور وجود دارد که حظ معنوی تنها در حالت اندوه حاصل می شود و با تولید شادی نمی توان به چنین قله ای رسید. در حالی که ترغیب مردم به مشارکت در امور خیرخواهانه از طریق شاد کردن آنها آسان تر است چرا که فطرت انسانی آنها را به تقسیم شادی سوق می دهد و شادی واقعی نیز همین است که همه با هم شاد باشند. همان کاری که رامبد جوان و مهران مدیری روی آن تأکید دارند. معجزه ی هنر نیز همین است که ابتدا با خلق زیبایی عاطفه را بر می انگیزد و به دنبال آن راه تأثیرگذاری بر مخاطب را در پیش می گیرد. اگر چنین نبود، سیاستمداران از نفوذ هنرمندان و ورزشکاران برای ترغیب مردم به شرکت در انتخابات و رأی دادن به افرادی خاص استفاده نمی کردند. (ادامه…)
- دوشنبه ۵ مهر ۱۳۹۵
- سرمقاله
سرمقاله
محمد عسلی
مهرآفرین مهربان
ای آنکه مهر فرزند را در دل جانداران چنان انداختی که با شیر همزمان است و با جان پایدار و آدم را به چنین دوستی مسئولانهای خلقی مهربان دادی تا در هر شرایط سهل و سختی برای حفظ و تربیت فرزند از هستی و جان مایه گذارد و آسمان را شاهد گرفتی به آنچه از آن نازل میشود که به واقع حیات است و تازگی و طراوت و سرسبزی و سبزینگی به امید رویشی تازه به هر بهار و تغییری به هر فصل و نور و روشنایی به هر اندازه که باید به روز و به شب و باد را فرمان دادی تا جنبشی پدید آورد در گیاه و درخت و ابر را هدایتگر باشد در سفرهای دراز چنانکه تمامی سرزمینها از آب باران بهرهمند باشند و کماکان عشق، نیروی محرکه کار و تلاش، دوستی و مودت و امیدی باشد که نمایشگر حیات است بر روی این کره خاکی و بزرگ و بزرگتر دیگر کرات و سیارات که از فهم و درک آن عاجزیم.
و اما بعد:
از این همه نعمت خدادادی که گاه به شکری اندک هم غافلیم، نعمت فرزند است و دستی بر آتش مهر برای بار آوردن کودکی که وارث فردا و فرداهاست و حافظ مهین میهنی که ایرانش خوانیم و به جانش داریم.
پس بر ماست آموزش و تربیت این امانتهایی که امید آیندهاند و برافرازنده رایت قوت و قدرتی که کسب کردهاند از آگاهیها و داناییهایی که از قوه به فعل درمیآیند تا باز هم سبزه و درخت و آب و آیینه بمانند و چرخ زندگی بچرخد بهتر از چرخیدنهای گذشتهای که هم از آنچه بوده است دانیم و هم ندانیم که اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است.
و بدانیم که تربیت را روش و منشی است در این آشفته بازاری که به قول برزویه طبیب: «زمانه میل به ادبار دارد و چنانستی که خیرات مردمان را وداع کردستی…» و علیرغم این همه دستافزارها و وسایل کمکآموزشی که دانایی را تسهیل کردهاند اما تربیت را تعطیل.
و میبینم که در دست هر کودکی که چشم گشاده آینهی همراهی است تا هر آنچه باید ببیند را نبیند و هر آنچه را که نباید ببیند.
راه تربیت ناهموار و دلمشغولیهای انحرافی بسیار. چنانکه به وزیدن طوفان ماند که سست ریشهها را از جا برمیکند و خرابیها را افزون میسازد.
معلمان را دانشی است اندک که به تکرار چون دانههایی در مزرعه ذهن نه چندان بکر دانشآموزان میپراکنند که اگر مهر مادری و توان پدری بموقع بروز کنند و خشکسالیهای جدایی نباشند و عمری به کوتاهی بهار، طوفان زندگی اشتراکی را از هم نگسلاند دانشی حصولی در جان و دل نشیند و آثاری از تغییر رفتار بروز کند. (ادامه…)
- یکشنبه ۴ مهر ۱۳۹۵
- سرمقاله