یادداشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۲۷ اسفند ۱۳۹۹
شرکت استارتاپی ننه ی سلندر

گیشنیز خانم از بوی گند مغازه مرغ فروشی محل که چهار قدم اونطرف تر خونه شون بود گلایه داشت و به ننه ی سلندر می گفت : من نمی دونم آقا سیروس رو چه حسابی برداشته مغازه ی دولچه دوزی بابای خدابیامرزش که هیچ آزار و مزاحمتی برای همسایه ها نداشت ، کرده مرغ فروشی ، تا چند مدت پیش که یه مشت سگ و گربه اطراف مغازه پرسه می زدن و حالو هم که مردم صف کیلومتری می بندن که مرغ بگیرن ، از صبح تا شب هم صدای دعوا و مرافعه تو گوشمون می پیچه و کوچه مون هم شده جای پارکینگ ماشین و موتورسیکلت و دوچرخه و جای سوزن اندازنیست ! دیروز دوتا کیف قاپ تو کوچه پرسه می زدن ! میگم والله سفره ی شما هم بو نفت میده ؟! (ادامه…)

سرمقاله محمد عسلی ۲۶ اسفند ۱۳۹۹
سیم تلگراف حافظ

زمستان بود و سرما، فقر و قناعت، کار و تلاش و خستگی بدنی. به شادمانی آب زلال روان از چشمه مهتاب و ریزش بارانی که پر پرستوها را در آبی آسمان از غبار طوفانها می شست، زندگی به گونه ای طبیعی در جریان بود.
قرآن همراه در تاقچه خانه بوی خوش یاس را در اوراق داشت و چون گشایشی حاصل می شد، چشممان به نور آشنا می گشت در آن روزگاران که خانه از آب لوله کشی محروم بود و چراغ گردسوز شب خانه را نیمه روشن می کرد ارتباط حیاط به حیاط و رو در رو تنها چراغ امید همدلی و همراهی بود. نه اتومبیلی در دسترس، نه روشنایی برقی و نه تلفنی. زندگی ساده بود و خط ارتباط تلگرافی با دوستان و فامیل های دور را حافظ برقرار می کرد. دیوان حافظی که پیوسته در کنار قرآن بود. فالی بود و تماشایی، تماشای واژه هایی که بیسوادان هم هارمونی آهنگین آن را با تأملی احساس می کردند.
مادر، احوال مادربزرگ را از حافظ می پرسید و جواب می گرفت. (ادامه…)

یادداشت طنز سردبیر اسماعیل عسلی ۲۵ اسفند ۱۳۹۹
ننه یه لیوان آب بده

شمشاد خانم با سلوم و صلوات بالاخره نشونی خونه ی ننه ی سلندر رو پیدا کرد و زنگ زد و منتظر شد تا در باز بشه ، چند دقیقه بعد همسایه ی دیوار به دیوار ننه ی سلندر از تو پنجره سرک کشید به کوچه و گفت : اگه با ننه ی سلندر کاردارین رفته تو صف مرغ و به این زودی هم برنمی گرده ، شمشاد خانم که با هزار تا بدبختی تا اینجا اومده بود پرسون پرسون خودشو رسوند به صف مرغ و چون همه ماسک زده بودن نمی دونست چیطوری میتونه ننه ی سلندر رو از میون اون همه آدم پیدا کنه ، صف مرغ هم الی ماشاالله با صف محشر مو نمی زد ، خلاصه بعد از کلی گردن کشیدن و سوجول پوجول بهش گفتن اون کسی که رو چهارپایه نشسته و قلیون دست گرفته ننه ی سلندره ! شمشاد خانم رفت به طرف همون چهارپایه که تبدیل شده بود به پاتوق ننه ی سلندر و سلام چرب و غلیظی تحویل داد و گفت : ببخشید ننه ی سلندر شما هستی ؟ ننه ی سلندر دو تا نفس از نی قلیون گرفت و گفت : کاری داشتین ! شمشاد خانم گفت : من از طرف عالیه خانم خدمت رسیدم . (ادامه…)