سرمقاله محمد عسلی ۲۶ اسفند ۱۳۹۹
سیم تلگراف حافظ
زمستان بود و سرما، فقر و قناعت، کار و تلاش و خستگی بدنی. به شادمانی آب زلال روان از چشمه مهتاب و ریزش بارانی که پر پرستوها را در آبی آسمان از غبار طوفانها می شست، زندگی به گونه ای طبیعی در جریان بود.
قرآن همراه در تاقچه خانه بوی خوش یاس را در اوراق داشت و چون گشایشی حاصل می شد، چشممان به نور آشنا می گشت در آن روزگاران که خانه از آب لوله کشی محروم بود و چراغ گردسوز شب خانه را نیمه روشن می کرد ارتباط حیاط به حیاط و رو در رو تنها چراغ امید همدلی و همراهی بود. نه اتومبیلی در دسترس، نه روشنایی برقی و نه تلفنی. زندگی ساده بود و خط ارتباط تلگرافی با دوستان و فامیل های دور را حافظ برقرار می کرد. دیوان حافظی که پیوسته در کنار قرآن بود. فالی بود و تماشایی، تماشای واژه هایی که بیسوادان هم هارمونی آهنگین آن را با تأملی احساس می کردند.
مادر، احوال مادربزرگ را از حافظ می پرسید و جواب می گرفت. (ادامه…)
- دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۹
- سرمقاله
