سرمقاله “محمد عسلی” ۱۶ بهمن ۱۴۰۰
رسوبات فرهنگ شاهی
شاه صرفا یک شخص در لباس حاکمیت و میراث دار سیاست رضاخانی نبود که با رفتنش تمامی ساختار فکری، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مردم ایران دچار تحول و تغییرات بنیادین شود. بلکه شاه مجری و فرمانده یک الگوی دیکتاتوری نهادینه شده در سلسله شاهان بود. او احساس می کرد در رأس هرمی قرار دارد که قاعده آن ملتی هستند که می باید اریکه سلطنت او را بر دوش کشند و همانند داریوش هخامنشی که نقش سنگی آن بر سردر دروازه ورودی تخت جمشید بوده و اینک در بریتیش میوزیم انگلیس بر فراز دیوار ورودی است می باید سنگینی آن را تحمل کنند و حتی اعتراض هم نداشته باشند. چون شاه هست و صاحب فرمان. و حرف اوست که تعیین کننده تمامی امورات مردم است. براساس شواهد تاریخی تمامی شاهان، حتی کریم خان زند که خود را وکیل الرعایا نامید هر زمان که قدرت خود را در خطر دید دست به شمشیر برد و مخالفان را سرکوب کرد. این فرهنگ توسل به زور و اعمال قدرت در فرهنگ و رفتار بعضی مردم رسوب کرده به گونه ای که هنوز بعضی از مدیران اداری که صاحب امضاء هستند احساس شاهانه دارند و با تکبر و خودبزرگ بینی بدون توجه به خواسته ارباب رجوع و نقدهایی که رسانه ها بر عملکردشان دارند اعمال قدرت می کنند و همین که با تغییرات دولت بعدی از اسب قدرت پیاده شان می کنند خود را منتقد مدیر بعدی نشان می دهند و از در مخالفت با وی برمی آیند. (ادامه…)
- جمعه ۱۵ بهمن ۰۰
- سرمقاله

