سرمقاله سردبیر اسماعیل عسلی ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
همزادی جنگ و خدعه
همواره در جریان بده و بستان ها و مناسبات تجاری و اقتصادی غیرمتعارف و متکی به رانت و سفته بازی و دلالی ، شاهد پروار شدن انگل هایی نظیر قاچاقچیان و اختلاسگران و غارتگران بیت المال در سازواره ها و نهادهای مالی ، بانک ها ، مراکز تولیدی و بازار خرید و فروش هستیم . در چنین فرایندی نیاز نیست که قاچاقچیان و واسطه ها و رانت بازها زیر چتر سازمانی برای هماهنگ شدن با یکدیگر قرار گیرند تا این تلقی وجود داشته باشد که فساد سیستمی وجود دارد زیرا آنچه این مولفه های ویرانگر را با یکدیگر هماهنگ می کند منفعت طلبی و مشاغل کاذب است . در مشاغل کاذب ما شاهد تولید ارزش افزوده و کیفیت بخشی به کالا نیستیم بلکه آنچه اتفاق می افتد دپو و احتکار و تبلیغات و ایجاد جو روانی برای دامن زدن به التهاب در بازار است . وقتی یک فرد غیر متخصص که اهل تلاش و کوشش هم نیست و تنها به دنبال سهم خود از رویدادهای سیاسی و دگرگونی های اجتماعی است مجوز استخراج معدنی را از طریق رانت دریافت می کند یا کارخانه ی ورشکسته ای را می خرد هیچ تعهدی برای ارتقای شاخص های اقتصادی در راستای ایجاد توسعه ، کارآفرینی ، پرداخت مالیات و هماهنگی با سایر مولفه های مرتبط اقتصادی ندارد زیرا آغاز کارش با زیر پا گذاشتن قانون بوده و در ادامه نیز جز پایمال کردن قانون کار دیگری نخواهد داشت . (ادامه…)
- چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
- سرمقاله
سرمقاله محمد عسلی ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
قهرمانان هرگز نمی میرند
روح میهن دوستی غریزه ای است که در باور و غریزه ماهی ها هم هست که چون از زادگاه وارد نهرها می شوند و در بزرگی به دریا می پیوندند برای تخمگذاری با طی مسافت های پرخطر که نیمی از آنان شکار می شوند باز به زادگاه بازمی گردند و سپس راهی دریا می شوند.
روح میهنی وقتی با فطرت خداباوری قرین می شود سر از پای نشناخته میدانی می شود و تعیین کننده. گویی روح ملتی در آن ظهور می کند و خون مردمی در آن می جوشد.
تاریخ سرداران بنامی را به یاد دارد که برای کشور و ملت خود سرنوشت ساز بوده اند. سردارانی که در مقام دفاع از آب و خاک و دین و ناموس و فرهنگ یا با قدم و یا با قلم کار کارستان کرده اند. (ادامه…)
- سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
- سرمقاله
سرمقاله محمد عسلی ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
روز معلم و بهانه ای برای نوشتن روزگار معلمی
در آغاز عشق بود، عشق به ماندن. در کنار عشق، احساس بود، احساس دوست داشتن و بعد انگیزه بود، انگیزه تلاش برای معاش.
دانه های سر از خاک بیرون آورده در کویر فقر که چشم بر آسمان داشتند در زمستانی که بهار را نوید دهد. گاه می بارید سیلابی که امیدها را می شست و با خود به دریا می برد. گاه نم نم و کم مقدار که لبی تر می کرد و بس و امیدها را کاهش می داد و گاه شبانه روز آنچنان می بارید که سقف خانه ها را تراوش پیاله می کرد.
در آن روزگار من معلم بودم. معلمی که احساس می کرد به آرزوهای خود نزدیک شده در روستایی که مردان جوان آن در پی روزی راهی کویت شده بودند و دختران جوان تازه بخت شوی کرده را از پس چند ماه زندگی مشترک به حال خود رها می کردند تا سالی، دو سالی، چند سالی بیش و کم باز گردند با دستی پر برای دیدن یار اگر به سلامت از دریاها می گذشتند و یا یاری می بود. (ادامه…)
- یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
- سرمقاله