سرمقاله محمد عسلی ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
روز معلم و بهانه ای برای نوشتن روزگار معلمی
در آغاز عشق بود، عشق به ماندن. در کنار عشق، احساس بود، احساس دوست داشتن و بعد انگیزه بود، انگیزه تلاش برای معاش.
دانه های سر از خاک بیرون آورده در کویر فقر که چشم بر آسمان داشتند در زمستانی که بهار را نوید دهد. گاه می بارید سیلابی که امیدها را می شست و با خود به دریا می برد. گاه نم نم و کم مقدار که لبی تر می کرد و بس و امیدها را کاهش می داد و گاه شبانه روز آنچنان می بارید که سقف خانه ها را تراوش پیاله می کرد.
در آن روزگار من معلم بودم. معلمی که احساس می کرد به آرزوهای خود نزدیک شده در روستایی که مردان جوان آن در پی روزی راهی کویت شده بودند و دختران جوان تازه بخت شوی کرده را از پس چند ماه زندگی مشترک به حال خود رها می کردند تا سالی، دو سالی، چند سالی بیش و کم باز گردند با دستی پر برای دیدن یار اگر به سلامت از دریاها می گذشتند و یا یاری می بود. (ادامه…)
- یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۰۰
- سرمقاله

