یادداشت طنز “اسماعیل عسلی” ۹ اسفند ۱۴۰۰
نه به داره ، نه به باره

ننه ی غضنفر سفره ی دل پر غصه ی خودشو برای کوکب خانم پهن کرده بود و می گفت : دیگه دست و دلم به کار نمیره ، شدم مثل مار گزیده ای که از ریسمون سیاه و سفید می ترسه ، دیگه هر چی که از دست روزگار کشیدم بسمه، با پای شکسته میشه رفت ، با دل شکسته نمیشه  ، از کوکب خانم اصرار و از ننه ی غضنفر انکار ، معلوم نبود کدوم از خدا بی خبر تو گوشش وزوز کرده بود که صبح علی الطلوع از دنده چپ بلند شده بود و به هیچ صراطی مستقیم نبود. یهویی سر گذاشت رو شونه ی گرم و نرم کوکب خانم و اشکش با آب دهن گلاویز شد و سر خورد روی پیرهن گل منگلی کوکب خانم !. از زخم کهنه ای می نالید که از بس با ناخن بی تدبیری زیر و بالاش کرده بود ، به نوشدارو می گفت زکی. ننه ی غضنفر به هذیون افتاده بود و می گفت: همون بهتر که سر به صحرا بذارم و با گرگ بیابون همنشین بشم . از آدمیزاد که خیری ندیدم . آخه تا کی باید زانوی غم بغل بگیرم و زیر درخت چکنم خاک بدبختی به سر کنم . از بی کسی به پیسی افتادم و کسی نگفت خرت به چند ! هر که اومد دستمو بگیره کولم شد  ، به هر کی رو زدم روی منو زمین گذاشت .هر که اومد زیر ابرومو بردار زد چیشامو کور کرد ، به هر راهی رفتم سر از چاه درآوردم . به کی بگم که باور کنه ؟ معلوم نشد ننه ی خدابیامرزم به جای شیر چه کوفتی به دهن صاحب مرده من گذاشت که یه عمره هر چی میخورم میشه زهر هلاهل و بالا میارم . همه شدن تف سر بالو ، دست رو دلم نگذار کوکب ! (ادامه…)